Archive for the ‘سوسن آرام’ Category

چشم توفان ،کودتا ولايت بی اعتبار و طنز زيبای تاريخ در رابطه با “امت هميشه در صحنه”،

اکتبر 18, 2009

مقامات رژيم “حوادث” مربوط به انتخابات را “فتنه” ای می خوانند که برپايه “القای تقلب” در انتخابات برپا شد. ظاهرا برای رفع “القای تقلب” است که خامنه ای در يک سخنرانی بعد از سخنرانی ديگر بر 24 ميليون رای احمدی نژاد تاکيد کرده است و اکنون هم درحال رسميت دادن به اين امر هستند که “القای تقلب” يعنی اعتراض به تقلب در انتخابات جرم سياسی است و گروهی هم برای دستگيری مقامات معترض بويژه آقايان موسوی و کروبی فشار می آورند.
مقاله ای از سوسن آرام

اما همه اينها ظاهر قضيه است. منظور از”فتنه” چيزی ديگری است و در ورای حمله به نامزدهای سرکوب شده که ممکن است به دستگيری بيانجامد يا سازش پروژه ديگری سازمان داده ميشود.

واقعيت اين است که جرم اصلی “آقايان” تقلب در انتخابات نيست، کودتاست. اين به آن معنا نيست که تقلب در انتخابات صورت نگرفته و آرا ساختگی نيست، بلکه به اين معناست که تقلب در آرا جرم کوچک تر رژيم است و در انتخابات اخير رژيم مرتکب جرم بزرگ تری شده، يعنی کودتا کرده است. اين مساله اگر در روزهای اول و همزمان با اعتراضات توده ای عليه تقلب در انتخابات خيلی آشکار نبود، با گذشت زمان بيش از پيش خود را به نمايش گذارده است. همينکه جواد لاريجانی اخيرا نامزدهای سرکوب شده را متهم به کودتا کرد خود نشان ميدهد که رژيمی ها ميدانند اکنون اتهام عمده آنها کودتاست نه فقط تقلب. فراافکنی خود نوعی اعتراف است.

تقلب انتخاباتی چيزی است که مثلا در انتخابات پاکستان يا افغانستان صورت گرفت. هرچند در اين دو کشور، بويژه در پاکستان، آنقدر “انصاف” بود که همه رقبای انتخاباتی تا حدودی از حق تقلب برخوردار بودند – اگرچه نه بطور مساوی. تقلب انتخاباتی چيزی است که رژيم ايران عليرغم ابزار قانون اساسی که مردم ايران را بی حق ميکند و شورای نگهبان و بقيه قضايا، بازهم در مقابل تدبير مردم کم آورده و پی در پی در انتخابات ها ازآن استفاده کرده است.

اما آنچه در انتخابات رياست جمهوری دهم صورت گرفت فقط دستکاری در آرا و تقلب نبود. نيروی کوچک اما مسلط بر دستگاه حکومتی در جريان اين انتخابات وسايل ارتباطی را قطع کرده با ارسال نيرو به حوزه ها، با اتکاء به نيروی نظامی صندوق ها را تصرف کرد، از ناظران خلع يد نمود، به دفتر موسوی حمله کرد، برخی از کارکنان انتخاباتی رقبا را همان شب يا روز بعد دستگير کرد، و طی زمانی که شمارش آراء ممکن نبود اعدادی را به عنوان نتيجه انتخابات اعلام نمود. به عبارت ديگر رژيم بطورناگهانی روندهای قانونی مورد قبول خودش را با اتکاء به نيروی نظامی متوقف کرد تا با اعلام احمدی نژاد به عنوان رئيس جمهور – صرفنظر از اينکه چقدر رای آورده است- اراده خود برای اجرای برنامه ها، استراتژی و تاکتيک مورد نظر خود با زوراعمال کند. آنگاه با اعلام فوری و بدون فوت وقت اين اراده از زبان ولايت فقيه از نامزدها و همگان خواستند که به اين اراده تسليم شوند. اين شيوه کلاسيک کودتاست.

جالب اين است که اکنون تريبون داران رژيم برای سازش با نامزدها و شخصيت های معترض دو شرط گذاشته اند: يک، پذيرش “قانون” و دوم تبعيت از ولايت فقيه. اولی يعنی تسليم به کودتا بدون چون و چرا و دومی يعنی اعلام تبعيت از ولايت فقيهی که بر اراده نظامی متکی است.اينها همان شروط روز اول کودتاست. جناح های تندرو تر رسما و علنا ميگويند اعتراض نامزدها به روند انتخابات “غيرقانونی” بوده و “سرپيچی” به شمار می آيد وبايد به خاطر آن تحت تعقيب قرار گيرند.اينجا صحبت از دو قانون است. قبل و بعد از کودتا. در اولی ولايت فقيه متکی بر قانونی التقاطی بود که جناح های سياسی و روحانی در حکومت بر سر آن توافق کرده بودند، در دومی ولايت فقيه متکی بر اراده نظامی است و حتی نتيجه انتخابات را هم با حکم حکومتی متکی بر اين اراده تعيين ميکند.

اتهام “غيرقانونی” بودن اعتراض و “سرپيچی” که کودتاگران به معترضان ميزنند آدم را به ياد دادگاه مصدق می اندازد که دادستان نظامی او را متهم ميکرد از پذيرش فرمان شاه مبنی بر عزل او از نخست وزيری سرپيچی کرده است و هرچه او توضيح ميداد که “قبل” از سرپيچی او شاه يک کودتا عليه او صورت داده بود، البته به خرج دادگاه نظامی نمی رفت. غرض مقايسه نامزدهای کنونی با مصدق نيست، اما بی شک بين اقدامات کودتاچيان اخير و کودتا چيان آن زمان شباهت زياد است.

اين مساله که خود رژيم، کودتا را انکار ميکند امری طبيعی است، ولی متاسفانه برخی از نيروها و افراد در اپوزيسيون دمکرات و چپ رژيم هم وقوع کودتا را انکار يا کم رنگ می کنند. استدلال آنها عمدتا مبتنی است بر اينکه رژيم هميشه تقلب ميکرد و اساسا انتخابات های رژيم از پايه عليه رای مردم سازمان يافته است و بنابراين اگر انتخابات کنونی را کودتا بدانيم بايد همه انتخابات های رژيم را کودتا بخوانيم.اين استدلال درست نيست، زيرا با تکيه بر برخی از حقايق، به وقايع جاری بی اعتنا ميماند و از اين طريق تحولات مهمی را که بوقوع پيوسته و بر روش مبارزات در جنبش آزاديخواهی تاثير ميگذارد ناديده ميگيرد و در راس آنها دو تحول مهم:

*ازدست رفتن مشروعيت اسلامی رژيم علاوه بر مشروعيت مدنی و ترک های عظيم و غيرقابل جبران حاصل از آن.
* آزاد شدن ميراث های مردمی انقلاب 57 از اسارت رژيم و تحول در جنبش آزاديخواهی.
در مورد اولی به اندازه کافی بحث شده است. در اينجا به دومی می پردازم.

باز گشت “امت” بلوغ يافته به صحنه
نه کودتا و نه خيزش مردم عليه آن رعدی در آسمان بی ابر نبود. مقامات رژيم خود ميگويند بيش از يک سال بود “رصد” ميکردند و بر “تحول در تهديدها” به “بصيرت” دست يافته و متناسب با آن تحول در ساختار و عملکرد سپاه و بسيج را در دستور گذاشته بودند. در اين زمينه سخنان تيمسار جعفری فرمانده سپاه در مراسم تعويض مقامات اين نيرو آخرين نمونه از اين دست اعترافات است. او گفت تحولات اخير در سپاه و بسيج دوسال بود که پيگيری ميشد و تشکيل 31 سپاه استانی در همين راستا صورت گرفت و حالا ميتوانند با فعال کردن آن “در هر محله” حضور داشته و “امنيت” آن را برعهده بگيرند و در رابطه با”همه اقشار، همه‌ موضوعات‌ و همه‌ زمينه‌ها و ابعاد سياسي، امنيتي، فرهنگي، اجتماعي، و اقتصادى” نقش بازی کنند.*

تحول در وضعيت که جعفری از آن با عنوان “تهديدات دهه چهارم انقلاب” ياد ميکند، چيزی نيست جز تحول در روحيه مردم که کشف آن چندان به “رصد” نياز نداشت. پروژه اصلاحات شکست خورده بود و اصلاح طلبان بواقع به “اسيران خانگی” دستگاه حاکم تبديل شده بودند و در زندان شيشه ای خود تاحدی که رژيم اجازه ميداد اجازه حرکت داشتند و هروقت هم دستگاه اراده ميکرد اين اجازه را محدود يا کلا لغو ميکرد. حتی بيم آن ميرفت در شرايط خاص آنها را يک راست به مسلخ ببرند.

اصلاح طلبان و نيروهای منتقد ديگر درون رژيم هم با تاکتيک خود به اين وضعيت رضا داده بودند. خود آقای عليرضا بهشتی بيش از يکبار تاييد کرد – البته به زبان زرگری در سياست رايج – که در عصر روز انتخابات در ستاد آقای موسوی دريافتند که اراده حاکم آنها را بازی داده و قرار نيست به بازی گرفته شوند و آنها هم به اين امر تا آن حد تسليم شدند که رفتند و چند ساعتی خوابيدند، بعد هم به فکر اين بودند که فقط به منظور کنترل اوضاع و جلوگيری از خونريزی و خسارت يعنی در واقع برای کنترل حرکات مردم به خيابان بيايند که با سيل حرکت مردم روبرو شدند که آنها را با خود ميبرد.

در مجموع مردم با سرخوردگی از اصلاحات به ناگزير به مسير مقابله با نظام گام می گذاشتند و همين بود که رژيم را نگران کرده و با متحول کردن دستگاه سرکوب کوشش ميکرد خود را برای مقابله با ناآرامی ها آماده کند.

کودتا آنهم در ميانه نقشه ابلهانه انتخاباتی که مردم ناآرام و بی تاب شده را آماده خيزش کرده بود، آنچه را که از آن ميترسيدند و خود را برای آن آماده ميکردند نزديک تر کرد و شعله تحول سريع انقلابی را در روحيه و رفتار مردم گيراند. نحوه سرکوب حتی از نقشه انتخاباتی هم ابلهانه تربود و به گسترش شعله کمک کرد. ترديدی نيست که اين نحوه سرکوب از سر دستپاچگی بود. رژيم حتی اگر تانک ها را به ميدان آورده و مستقيم به معترضان شليک ميکرد در رشد آگاهی مردم و تحول انقلابی اوضاع آن اثر را نداشت که گروه گروه جوانان معمولی را در سوله های کهريزک روی هم ريخته و به دست اوباش حکومتی بدهد که به آنها تجاوز کنند. سرکوب هم قواعدی دارد. کدام رژيم توده مردم را به شاهدان جمعی کثيف ترين اعمال رذل ترين ماموران خود در تاريک ترين زوايای مخوف ترين سياه چال های مخفی خود تبديل ميکند وبعد هم به انکار آن می پردازد و مثل آن سلطانی که لخت روی صحنه راه ميرفت تصور ميکند که ميتواند با انکارآنچه مردم خود شاهد آن بوده و هستند، عورت خود را بپوشاند. رژيم در جريان اين سرکوب با مردم درست مثل “قبيله دشمن” رفتار کرد. مثل “توتسی ها” که به جان “هوتو” ها افتاده بودن. اين کارها را کنتراهای نيکاراگوا برای بی ثبات کردن نظم حاکم ميکردند. [حالا که رژيم سعی ميکند به برنامه سرکوب خود سامان بدهد خوب است به اين نکته توجه داشته باشيم.]

يک تقلب خوب سازمان يافته حتما مردم را نااميد و خشمگين ميکرد اما به احتمال قوی نمی توانست آن تاثير انقلابی را در آگاهی و روحيه مردم داشته باشد که کودتا و سرکوبی که با اين همه ناشی گری سازمان يافته بود. اين کودتا در واقع “انقلاب” را از زندان رژيم رها کرده و به بازسازی پيوند نسل های جديد با ميراث های مثبت انقلاب کمک نمود. اين ميراث ها به مدت سی سال از همه طرف آماج حمله قرار گرفته بودند. بيش و پيش از همه توسط خود رژيم که با سوء استفاده و استفاده ابزاری و ارتجاعی از اين ميراث ها هرچه را که به انقلاب منتسب بود در چشم مردم خوار ميکرد. بعد توسط آن بخش از نيروهای اپوزيسيون رژيم که بطور سنتی و کلاسيک از انقلاب بيزار بودند وبالاخره توسط بمباران نظری اصلاح طلبان. اين دو دسته درست مثل خود رژيم انقلاب را با اعمال خشونت، انحصار طلبي، عدم تحمل مخالف و گريز از تکثر، اعمال زور توسط اقليت پيروز بر مردم، مخالفت با آزادی ها و بی اعتنايی به حقوق مدني، سياست های تحريک آميز خارجی و خلاصه هرچيز بد و منفور در سياست معادل قرار ميدادند. اين تعريف از انقلاب که نقطه به نقطه آن غلط و حتی بی ربط است با پافشاری رژيم بر تعريف خود و سياست هايش در پوشش انقلاب تقويت ميشد.

حالا مردم به ضرورت به خيابان ها برگشته اند و اصرار دارند در خيابان بمانند. حالا ديگرآن اپوزيسيونی هم که سی سال به رساله نويسي، سخنراني، طنزپردازی و کشيدن کاريکاتور عليه انقلاب مشغول بود فهميده و اصرار دارد مردم را در خيابان نگه دارند، و اين طنز زيبای تاريخ را بنگريد: رژيمی که سی سال “امت هميشه در صحنه” را به مهم ترين ابزار خود برای سلب حق از مردم و بيرون راندن آنها از حکومت تبديل کرده بود از هيچ چيز به اندازه فراخواندن “امت به صحنه” وحشت ندارد. “امت” به صحنه بازگشته است اما نه به صورت رعيتی گوسفند وار و تابع چوب شبان بلکه به صورت شهروندانی بالغ و آگاه به حقوق خود که با فريادهای مرگ بر ديکتاتور مستقيما مذموم ترين بخش قانون اساسی جمهوری اسلامي، پديده “شبان و گوسفند”، اين صيغه ناشايست “ولايت” را نشان گرفته اند. انبوهی ميليونی مردم نشان داده اند ديگر “ولايت” را نمی پذيرند و تلاش ميکنند با دست زدن به اقدام مستقيم اراده خود را به نمايش بگذارند. اين برجسته ترين مشخصه يک وضعيت انقلابی است که مستقيما در مقابله با کودتا پا گرفته است.

“جنگ نرم”برای بازسازی اعتبار ولايت:از”استدلال” های سردار سپهی تا “علاقه”آن پدر متجاوز اتريشی
رژيمی ها بازسازی “اقتدار ولايت”و اشائه”ولايت پذيری”را به اولويت خود تبديل کرده اند. اين خود بهترين نشانه آن است که همان يک نفس انقلابی مردم که به اوضاع دميد کمر ولايت را شکست.مضحک اينکه بخش اعظم تدابير “نرم” رژيم برای “ولايت پذير کردن”معترضان عليه هدف خود عمل ميکند. ازجمله:

يک:کيش شخصيت،تعريف و تمجيد، تملق و چاپلوسي، چاپ “تمثال مبارک” اززمانی که از بطن مادر تشريف فرما شد تا حالا که پای گور است، روحيه رزمی “حضرت والا” در تصاوير”جبهه ای”، روحيه بزمی “حضرت والا” درصدای مبارک وقتی که شعر حافظ ميخواند، پخش وصيت نامه مقدس، توليد انبوه در زمينه اهميت و الوهيت مقام ولايت، نفس نجات بخش او، نقش تاريخ ساز او، علم لدنی او، معصوم و غيرقابل انتقاد بودن او.

دو:اعلام بندگی و خاکساری به آستان خامنه ای توسط سران و کارگزاران کودتا از يک طرف و مشروط کردن سازش با جناح اسير به ابراز وفاداری و سرسپردگی به آستان ولايت از طرف ديگر.
سه:فلسفه بافی های ظاهرا “سياسی” و “معقول”که برخی از آنها واقعا بر استدلال های بندتنبانی استوار است.از جمله اين کشف محيرالعقول که در هيچ جای جهان چيزی مثل ولايت فقيه وجود ندارد![افتخار به عيب بی همتا؟] يا اينکه ولايت فقيه مايه وحدت است [وحدت چه کساني؟ دشمنان ملت با هم؟]، يا اينکه ولايت فقيه عامل استقلال و مانع تجزيه کشور است. در اين زمينه اخيراعلی لاريجانی در يک سخنرانی در قم اين استدلال ها را به گمان خود از قالب ايدئولوژيک خارج کرد تا مثلا ملی گرا ها را هم مجاب کند و گفت: “حتی اگر نگاه ما ملی باشد رکن ولايت فقيه است که ميتواند استقلال کشور را حفظ کند و حتی پيروزی در هشت سال دفاع مقدس، دستيابی به انرژی هسته ای را مديون ولايت فقيه هستيم.”**

با اين نوع استدلال بود که سردار سپه را برکشيدند تا به دستاوردهای انقلاب مشروطيت تير خلاص بزند.در طول تاريخ مدرن ايران، مستبدان و استبداد پروران برای دفاع از ديکتاتوری مداوما به اين فلسفه متوسل شده اند که مردم ما هنوز برای دست يافتن به دمکراسی به سن بلوغ نرسيده اند و بدون يک دست قوي، بدون يک ديکتاتور، کشور تجزيه و به ايرانستان تبديل خواهد شد.

و تلخ اينکه مثل همه دروغ های بزرگ، اين دروغ هم دورهسته کوچکی از حقيقت پرورانده شده است. ديکتاتورها همه عوامل همبستگی ملی و مردمي، همه آجرهای لازم برای برآوردن بنای دمکراسی را ويران و نابود ميکنند، به گرايش گريز از تمرکز لازم برای وحدت دامن ميزنند، ميل توسل به نيرويی زورمندتر از زور حاکم را تقويت ميکنند و کار را به جايی ميرسانند که وقتی خود به زباله دان تاريخ می پيوندند، اگر نيروهای دمکراتيک و مردمی با تلاش و آگاهی فوق العاده دست به کار نشوند، در خلاء موجود همه عوامل منفی به سرعت رشد می کنند و طبيعی است که قدرت های خارجی هم بيکار نمی نشينند و منافع خود را پيش می برند. و بايد تاکيد کرد رژيم اسلامی ايران در اين زمينه گوی سبقت را از همه ديکتاتورهای قبل ربوده است. به راستی ولايت فقيه اگر در يک مسابقه مستحق مدال طلا باشد، آن “دوی استقامت” برای از بين بردن مبانی استقلال،وحدت، دمکراسي، سربلندی و پيشرفت مردم ايران است. و اگر ايران و ايرانی يک شانس داشته باشد که بتواند خود را از زير بار اين سيل ويرانگر برهاند ارتقاء همين جنبش ضد ولايت فقيه موجود به جنبشی عميقا دمکراتيک، توده ای و انقلابی برای برپايی حکومت مردم است تا بتواند فضولات انبوه شده اين نظام را جارو کند.

در مجموع اين تدابير به جای بازسازی “اقتدار” خامنه ای ، مقام ولايت رابه مصداق واقعی کلمه “طاغوت” تبديل کرده است تاجايی که ديگر حتی مثل سال 57 ضرورتی ندارد مردم با فرياد “مرگ بر شاه” حاکم مستبد را خطاب قرار دهند، حالا ديگر کافی است مردم در تظاهرات خود فرياد بزنند “مرگ بر تو” تا مستقيما قلب “طاغوت زمان” و مقام ولايت را هدف بگيرند.

در کنار اين “طاغوت” بازی ها، تلاش رژيم برای حبس کردن مردم ايران و جدا کردن آنها از تمدن و فرهنگ جهان تاجايی که حتی علوم انسانی هم به دستور خامنه ای در ليست “منکرات” قرار گرفته و خرافات جانشين آن شده است، اجزای ثابت “جنگ نرم” رژيم را برای بازسازی اعتبار ولايت تشکيل ميدهد. مقام ولايت با اين دو فقره “تدبير” به آن پدر اتريشی شباهت پيدا کرده است که از فرط “علاقه” به دخترش او را در زيرزمين خانه حبس کرده و به او تجاوز ميکرد.

چشم توفان و “جنگ سخت” رژيم با مردم
مقامات رژيم خود بهتر ميدانند که اين “جنگ نرم” راه به جايی نمی برد و جزء به جزء پروژه جنگ نرم آنها آتش خشم مردم را دامن ميزند. آنها ميدانند به ميدان “جنگ سخت” با مردم گذاشته اند و خود را برای مقابله با توفان های بزرگ آماده ميکنند.

آنها ميدانند و در رصدهای دوساله “بصيرت” يافته، و “حوادث” انتخاباتی بيش از پيش آنها را متقاعد کرده که چشم توفان در پائين، در قلب نارضايی و ناآرامی مردم است و در اين زمينه از اصلاح طلبان و نامزدهای سرکوب شده کارزيادی بر نمی آيد.

به همين جهت برای تصميم گيری در مورد آنهااين پا و آن پا ميکنند. عده ای يک سره کردن کار و دستگيری موسوی و کروبی و غيرقانونی کردن همه احزاب و نهادهايی را که کاملا سرسپرده و وابسته نيستند برای آرايش جنگی خود عليه مردم مثبت ميدانند، و عده ای پروژه سازش را پيشنهاد ميکنند چون يا اصلاح طلبان را ابزار مهارکننده برای روزهای دشوار ارزيابی ميکنند يا به فکر سرکوب مرحله ای هستند.

اين حرکت پاندولی در مورد اصلاح طلبان يا لااقل بسياری از آنها هم صادق است که از يک طرف وحشت دارند يک سره از “خيابان” ببرند، زيرا ميدانند بدون نيروی خيابان سرشان را زير آب خواهند کرد. ازطرف ديگر کيلوکيلو عليه انقلاب نظريه صادر ميکنند، آنهم در حالی که حرکت پوينده مردم در خيابان تداوم داردو به اصلاح طلبان هم حيات مجددی داده است و خود آنها نگرانند که مبادا با فروکش کردن حرکات پائين زمينه محو آنها فراهم شود و از اين رو حتی به اکسيون و اکسيونيسم جايگاهی غيرواقعی در مسير حرکت انقلابی داده اند.

اين مساله ای است که بايد جداگانه به آن پرداخت اما عليرغم اهميت مبحث انقلاب و اصلاح، فعلا برای جنبش آزاديخواهی ايران، همانطور که برای خود رژيم، اصلاح طلبی تهديد اصلی به شمار نمی رود. مبارزه به مدار ديگری ارتقاء يافته است. اين را مقامات رژيم خوب ميدانند و با رديف کردن سخنرانی ها فقط صورت خود رابا سيلی سرخ ميکنند و ظاهر مناسبی برای نگرانی های باطنی شان فراهم می آورند. وقتی ميگويند “فتنه” به توفانی که وزيدن گرفته فکر ميکنند، وقتی بر سر چگونگی برخورد با رهبران اصلاح طلب مرافعه ميکنند فقط به فکر آرايش صحنه بيرون هستند، و وقتی ميگويند “جنگ نرم” برای جنگ سختی که با مردم در پيش دارند تدارک می بينند. جنگی از آن نوع که “سردار سرلشگر” تعريف کرد:”در همه محلات”، با”همه اقشار”، در رابطه با “همه‌ موضوعات‌ و همه‌ زمينه‌ها و ابعاد سياسي، امنيتي، فرهنگى”. همين تعريف به تنهايی نشان ميدهد “دشمن”در استراتژی حکومت خود مردم هستند. جنگ سخت مردم و حکومت شروع شده است.

زير پوست شعار «نه غزه، نه لبنان..» سوسن آرام

سپتامبر 29, 2009

تظاهرات روز قدس يک نقطه عطف در مبارزات مردم عليه استبداد حاکم بود. با اينکه در طول هفته های بعد از کودتای انتخاباتی مردم صحنه های به يادماندنی از مقاومت برجای گذاشته اند که رژيم را به وحشت انداخته است، با وجود اين آشکارا معلوم است تظاهرات مردم در روز قدس رژيم را به تکان آورده است. دليل آن اين است که در اين روز مردم نشان دادند توهمی به اصلاح «نظام» ندارند و رهايی خود را در چالش با «نظام» جستجو ميکنند. در روز قدس مردم ديگر معترضين به دزدی آراء نبودند، متعرضين به وجود و دوام نظام استبداد حاکم بودند. با اينکه خامنه ای در نمازهای عيدفطر و سخنرانی در برابر خبرگان و امام جمعه هفته بعد تهران سعی کردند اين واقعيت تکان دهنده برای رژيم را به روی خود نياوردند، اما کارگزاران آنها وسيعا واکنش نشان دادند. از موتلفه و کيهانی ها تا احمد توکلی که نامه سرگشاده اش به خاتمی و موسوی بيش ازديگران بازتاب يافت و پاسخ درخور توجهی نيز از عليرضا بهشتی و بعد محمد رضا خاتمی دريافت کرد[1]. احمد توکلی که ظاهرا «منتقد دولت» هم هست در اين نامه همان کاری را کرد که معمولا «سانتر» در مواقع بحرانی به آن اقدام ميکند: پيشبرد «سياست کثيف» مرتجع ترين جناح زير پوشش منتقد بيطرف. او آشکارا به خاتمی و موسوی اخطار داد ازمردمی که در روز قدس شعارميدادند «برائت» کنيد تا «گرفتار خشم خدا نشويد». او مچ خود را در مورد انتقاداتی که امثال او از عملکرد دولت مردان نظام دارند با اين جمله بازکرد: «آن که بايد اول تصميم به بازگشت بگيرد، شماييد نه مخالفان شما.»

با اينکه نگرانی اصلی رژيم رشد جنبش، عبور مردم از خط ترس، و تبديل جنبش از يک اعتراض انتخاباتی به جنبش ضد استبدادحاکم است، اما تريبون داران رژيم در حملات خود فضای زيادی را به شعار»نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ايران» اختصاص دادند، زيرا به گمان شان اين نقطه ضعفی بود که به کمک آن ميتوانند جنبش اعتراضی را به اسرائيل چسبانده و به حمايت از سرکوب حقوق ملی مردم فلسطين متهم کنند. به همين جهت مرتبا يادآوری کردند اين شعار را راديو اسرائيل و راديو فردا و کسانی مثل سازگارا و نوری زاد تبليغ ميکردند که درست هم هست و پائين تر به آن خواهم پرداخت.

به همين جهت در اين مقاله روی همين «نقطه ضعف» متمرکز ميشويم تا ببينيم زير پوست اين شعار چه ميگذرد و حتی وقتی اين شعار داده ميشود متهم اصلی کيست.

ديوار حايل بين مردم ايران و فلسطين
هم منابع رژيم و هم نيروهايی که از دولت اسرائيل حمايت ميکنند گزارش اعتراضات مردمی در روز قدس را به نحوی ارائه دادند که گوياشعار » نه غزه..» شعار محوری روز قدس بود. مثلا راديو فردا خبرداد: «صدها هزار معترض …پس از هفته‌ها فرصت به خيابان آمدن پيدا کردند و با شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ايران» شعارهای حکومتی را تحت‌الشعاع قرار دادند».[2]
به علت سانسور رژيم و ضعف منابع مستقل، ارزيابی وزن واقعی اين شعار در روز قدس بر ما معلوم نيست. ولی همه ميدانيم اين شعار محوری همه تظاهرکنندگان نبود. بسياری از قبل نوشتند با آن موافق نيستند. درخود تظاهرات نيز عده ای شعار «هم غزه، هم لبنان..» يا «ايران شده فلسطين» يا امثال آن را سر ميدادند، برخی از رهبران اصلاح طلب هم عدم موافقت خود با آن و حتی شعارهای مقابل را مطرح کردند.

وزن شعار هرچه بود اما اين واقعيت را نبايد پرده پوشی کرد که بخشی از مردم اين شعار داده اند و از آن طرفداری ميکنند.

ترديدی نيست اين شعار اساسا متمدنانه نيست، يعنی امروز در عرف بين المللی هر موضعی که همبستگی بين ملل را نفی کند، رسما پذيرفته نيست، هرچند در عمل اين اصل زير گرفته شود و ميشود. مثلا اگر در آلمان يا انگلستان عده ای راه بيافتند و شعار بدهند «نه افغانستان نه ايران، فقط و فقط خودمان»، يا» سرکوب در ايران و گرسنگی در آفريقا به ما چه» حتما به عنوان نژادپرست به باد انتقاد گرفته ميشوند. به همين جهت وقتی بی بی سی از پخش برنامه تبليغاتی چندين موسسه خيريه انگليسی برای کمک به مردم غزه بعد از حمله ويرانگر اخير اسرائيل خودداری کرد زير چنان فشار سنگينی قرار گرفت که کارشناسان قبلی خود اين موسسه نوشتند در تاريخ بی بی سی سابقه نداشته است. البته کسی دچار اين توهم نبود که بی بی سی ممکن است موضع اصلی خود در دفاع از سياست اشغال دولت اسرائيل را رها کند، بلکه مساله اين بود که به خاطر حفظ اين موضع حق نداشت عليه تلاش برای کمک به قربانيان حملات اسرائيل و همبستگی با مردمی که ستم ديده اند اقدام کند. به عبارت ديگر در چارچوب مدنيت پذيرفته شده امروز، حتی سياست های سلطه و تبعيض را رسما اعلام نمی کنند، مگر با نيرويی روبرو باشيم مثل رژيم اسلامی که رسوم مدنيت نوين را نمی پذيرد.

از اين گذشته ملت ها بويژه ملت های پيشرفته که توانسته اند به دمکراسی سياسی دست يابند، عليرغم خودخواهی های ملي، معمولا از اينکه بتوانند به مردم کشورهای ديگر کمک کنند، احساس غرور ميکنند. کافی است نگاهی به تبليغات دولت های غربی بيندازيم. در آمريکا درست در همان زمان که بمب های چند تنی و اورانيوم غنی شده و گاز فسفر بر سر مردم عراق و افغانستان فرومی انداختند، و هنوز می اندازند، شبکه های تلويزيونی مداوما دولتمردان سابق و لاحق را نشان ميدادند، و نشان ميدهند که درچهارگوشه جهان از افغانستان گرفته تا صحاری آفريقا مشغول کمک به مردم هستند. اساسا به بسياری از مردم آمريکا باورانده اند جوانان شان برای بردن دمکراسی و پيشرفت، در سرزمين های دور به خاک می افتند. دولت های اروپايی موجی از تبليغات رسانه ای دارند که کمک های مادی و معنوی به کشورهای ديگر را بزرگنمايی ميکنند و معمولا هم به جز گروه های کوچک و بی اعتبار نژاد پرست کسی به اين برنامه ها اعتراض نميکند.

اين ها تابع يک قانونمندی است و ملت ايران را هم نميتوان مثلا به بهانه عقب ماندگی بکلی از اين قانونمندی ها بيگانه به شمار آورد. اما اينجا مشکلی هست:رژيم ايران نقض حاکميت مردم فلسطين وتجاوزات مکرر اسرائيل به خاک کشورهای همسايه را به ابزاری برای توجيه موجوديت خود و نقض حق حاکميت مردم ايران تبديل کرده است. بعلاوه با کمک به گروه های بنيادگرای موتلف، مواضع خارجی حاکميت ضدمردمی خودرا تقويت ميکند. اين واقعيات نميتواند از چشم مردم ايران پوشيده بماند و نمانده است و مردم به اشکال مختلف و گاه در قالب های کاملا معکوس و انحرافی از قبيل عرب ستيزی يا اسلام ستيزی به آن واکنش نشان ميدهند. همين امر ميتواند سکويی برای نيروهای فرصت طلب فراهم آورد که موافقت با سرکوب فلسطين را معادل دوستی با مردم ايران جلوه دهند.

به عبارت ديگر در راه همبستگی مردم ايران با نه فقط مردم فلسطين بلکه با بيشتر ملت های همسايه و ديگر ملل جهان ديوار حايلی قرار دارد که همانقدر مورد تنفر مردم ايران است که ديوار حايل اسرائيل مورد تنفر فلسطينی ها و مردم آزاديخواه جهان. در اين چارچوب رژيم اسلامی ايران بزرگ ترين عامل دامن زدن به انواع نفرت های ملي، قومی و مذهبی و در عين حال عامل اصلی تقويت موضع رژيم اسرائيل بين بخش هايی از جمعيت ايران است، همان نقشی که دولت اسرائيل در ميان مردم فلسطين و کشورهای عرب دارد.

اين از بخش «منفی» شعار مورد بحث يعنی «نه غزه، نه لبنان..».حالا به بخش اثباتی اين شعار توجه کنيم:»جانم فدای ايران».

درد اشغال
مردم ايران به طور بی سابقه ای «ميهن دوست» شده اند. اين واقعيت را نسل قبل از انقلاب ميتواند روشن تر ببيند. اين علاقه فزاينده را چطور ميتوان توضيح داد؟ درست است هرکس کشورش را دوست دارد و بويژه وقتی کشور زير فشار رژيمی ويرانگر در هم کوبيده شود و مردم اش زير شلاق استبداد قرار داشته باشند، بيشتر به فکر نجات آن می افتاد. اما فرياد ايران، ايرانی که مردم معترض از نسل های قديم و جديد به راه انداخته اند و اجداد خود را هم به کمک گرفته اند، طنين و حال ديگری دارد: درد و سوزش يک زخم هولناک را ميتوان در آن ديد، صدای طبل جنگ را ميتوان در آن شنيد.

رژيم ولايت فقيه از همان آغاز با هويت ايرانی درافتاد. با سنت های ايراني، با راه و رسم زندگی ايراني، و بويژه با همه ميراث های دمکراتيک و انقلابی و مدنی ايران: با انقلاب مشروطيت که ايران مدرن هويت خود را مديون آن است؛ با مصدق و ميراثش عليه استعمار نوين در جنبش ملی شدن نفت؛ با نوروز؛ با چهارشنبه سوري؛ با موسيقی و رقص و آواز ايراني؛ با سينما و تئاتر ايراني؛ با زندگی عرفی زن و مرد ايرانی و حقوق بديهی که برپايه آن به عنوان يک ايرانی ميتوان صبح را به شب رساند. و اين آخری از همه مهم تر و ملموس تر است. نشانه های «هويت ملی» و «ميراث ملی» فقط نوروز و شعر حافظ و سی و سه پل و قرمه سبزی نيست. اين تصور اشتباهی است که هويت ملی را فقط متشکل از چيزهايی بدانيم که يک ملت را از ملت های ديگر متمايز ميکند. حقوق مدنی که مردم ايران طی تاريخ خود بطور طبيعی يا در مبارزه مستمر با ارتجاع و استبداد به دست آورده اند و زندگی عرفی و سبک زندگی خود را بر اساس آن تنظيم ميکنند، بخشی درونی شده از «هويت ايرانی» و فرهنگ ايرانی است. دهه ها بعد از انقلاب مشروطيت ودر آستانه انقلاب ايران هم نيمکت شدن آزادنه دختر و پسر در دانشگاه و حق ديدن فيلم بهروز وثوقی و رقصيدن با ترانه های آغاسي، همانقدر بخشی از هويت و فرهنگ ايرانی شده است که بدبينی عميق به دولت استبداد يا گرايش به تئوری توطئه در مورد قدرت های خارجی.

رژيم به اين هويت تجاوز کرده است. سی سال است سبک عادی و عرفی زندگی مردم ايران زير فشار باتوم قرار است، سی سال است زن ايرانی با شکل عادی خود در يک ميدان ورزشي، روی صفحه تلويزيون، در پرده سينما، روی سن تئاتر ظاهر نشده است. سی سال است رابطه جنسيتی سالم تا همان حد که اصلاح شده بود، زير فشار ديدگاه بيمارگونه جنسی حاکم سرکوب ميشود، سی سال است که هنر، ادبيات و روابط مردم در تمام فضاها و تمام عرصه های عمومی در چنگال حکومت دچار خفقان است و به زحمت ادامه حيات خود را تامين ميکند.

و سی سال است که ايرانی ها عليه تاراج هويت و فرهنگ خودشان توسط اين رژيم فرياد ميزنند. سی سال است که هر هنرمند و شاعر و نويسنده ای ميميرد مردم انگشت نشانه را به سوی رژيم ميگيرند. درست مثل اينکه دلکش وهايده و فنی زاده و خسرو شکيبايی و اردشير محصص و شاملو و منوچهر محجوبی و حتی قمر و فروغ و عارف و عشقی را اين رژيم بطور فله ای به دار کشيده است. «ميراث های ملی» ما، مرده و زنده، مادی و معنوی مثل پيکر زنانی که روی جرثقيل کشيده شدند، جلوی چشم ما روی طناب دار اين رژيم تلوتلو ميخورند.
پاسخ رژيم به اعتراضات گسترده مردم به اين وضعيت، تهاجم و تجاوز بيشتر به هويت آنها بوده است. در چهار سال اخير، رژيم تهاجم به حقوق مدنی مردم را تحت نام اسلامی کردن تشديد کرد. در سريال های تلويزيونی زنان را در هفتاد متر پارچه می پوشانند، ملا و آخوند را به هنرپيشه اول فيلم ها تبديل کرده اند، دانشگاه را به قبرستان، ادبيات را به کتاب دعا و کلاس درس را به مسجد.

مردم ايران با چنگ و دندان جنگيده اند تا بخشی از ميراث ملی خود را ازتاراج رژيم به در برده اند. نويسندگان، هنرمندان، فرهيختگان و حتی مردم عادی برای نجات هويت شهروندی خود به همه شيوه ها متوسل شده اند نه فقط مبارزه از روبرو بلکه اغلب به همان روش روشنفکران ايرانی در دوران اشغال ايران توسط واليان کوفه و خلفای عباسي، يعنی از طريق تقيه، تن دادن به زبان و ياسای حاکمان و آری حتی پرداخت جزيه، وگرنه در اين سی سال نه از تاريخ چيزی مانده بود، نه از ادبيات و موسيقی و هنر.

تازه اينها سرکوب های مدنی است. سرکوب های اخص سياسی و سرکوب های طبقاتی که جای خود دارد. اينکه برگزاری اول ماه مه يا 8 مارس يا روز معلم در يک سرمايه داری عقب مانده استبدادی مثل ايران ممنوع است يک چيز است. اما کارگر، زن، معلم و نويسنده ايرانی اين درد را چگونه فرياد کند که تحت عنوان «مجازات» شلاق ميخورد، مثل آن زمان که هويت مردم را خان و حاکم و لات محل تعيين ميکردند. مردم با فرياد ايران، ايران از يک طرف سوگ ايرانی را سر ميدهند که ميخواهند و خود را شهروندش ميدانند، و از طرف ديگر هويت دژخيمانی را که از گورتاريخ به آنها هجوم آورده اند، بيگانه اعلام کرده و آن را به چالش ميکشند.

درست است که بنا بر قاعده در استبداد ها بين ملت و حکومت فاصله ی بعيدو تقابل ايجاد ميشود، ولی با رژيم ولايت فقيه مساله از اين فراتر می رود. نعلين به واقع به چکمه بيگانه تبديل شده است و ايرانيان به راستی خود را زير يوغ اشغال احساس ميکنند. حتی اشغالگران آمريکايی و انگليسی و روسی و اسرائيلی که حق حاکميت مردم تحت استعمار را نقض می کنند، فرهنگ مردم را به اين شيوه سرکوب نکرده اند. استبداد فراگير سياسی با اشغال فرهنگی ترکيب شده و يکی از بدترين انواع اشغال را ايجاد کرده است.

اين اشغال بين ملت ايران و فلسطين شباهت هايی را بوجود آورده که شايد در نگاه اول قابل تشخيص نباشد. حالا اکثريت عظيمی از ايرانيان نسبت به رژيم ولايت فقيه همان موضعی را دارند که ملت فلسطين نسبت به دولت اسرائيل. هردو خاک، دارايی ها، حق حاکميت و هويت ملی خود را زير چکمه دولتی کاملا بيگانه با خود می بينند. وهردو با اعلام هويت خود به دولت متجاوز اعلام جنگ ميدهند.

مقاومت در برابر اشغال در همه جا به احساسات ملی دامن ميزند. دامن گرفتن اين احساسات طبيعتا با خود برخی خصوصيات انحرافي، از قبيل خودستايي، برتر شمردن خود و تحقير ديگران، نفرت از «بيگانگان» و چيزهای مشابه را نيز به همراه می آورد. اما همه اينها در رابطه با ملتی که مظلوم واقع شده و حق تعيين سرنوشت خود را طلب ميکند، فرعی است.

سوء استفاده دو طرف دارد
کارگزاران رژيم همه معترضان ايران را متهم ميکنند که به پيروی از راديو اسرائيل شعار «نه غزه، نه لبنان..» را سر داده اند و بر سرکوب ملت فلسطين توسط دولت اسرائيل صحه گذاشته اند. اما واقعيت اين است که بهترين وسيله برای توجيه سرکوب ملت فلسطين را خود به دولت اسرائيل داده اند. رژيم اسلامی سی سال است و هرسال بيش از سال پيش از سرکوب مردم فلسطين نان ميخورد، اما برای اسرائيل هم فرصت کم نظيری ايجاد کرده تا با توسل به همان شيوه ی رژيم، بساط خود را رنگين کرده و ستم بر فلسطينی ها را توجيه کند. راديو اسرائيل، راديو فردا و ايرانيانی که خود را در خدمت سياست دولتهای متبوع اين راديو قرار داده اند، از درد مردم ايران در چنگال رژيم به همان ترتيب استفاده ميکنند که رژيم ايران از درد مردم فلسطين در چنگال دولت اسرائيل. در حقيقت رژيم ايران در اين رابطه معلم اول و سرمشق است. همانطور که احمدی نژاد در برابر سوال خبرنگار ان بی سی در مورد قتل جنايتکارانه ندا، با وقاحتی تکان دهنده عکس شربينی را بلند ميکند، دولت اسرائيل نيز از افشای جنايات رژيم مدد ميگيرد تا روی جناياتش در غزه پرده بکشد. ظالمان حتی وقتی با هم در جنگ اند، يک ديگر را تقويت ميکنند، در حوزه ايدئولوژيک هميشه، و در صحنه سياست اغلب.

کج روی های ستمديدگان هم به شبيه است
شباهت رژيم های ايران و اسرائيل بيش از آن است که در بالا به آن اشاره شد. نقض حاکميت تمام يک ملت با توسل به آيات هزاره های قبل، تقسيم شهروندان و تبعيض بين آنها براساس هويت ملی و مذهبی و برقراری سيستم آپارتايد، آزار و اذيت روزمره که گاهی حتی منطق آن معلوم نيست و لحظه به لحظه زندگی مردم را دشوار ميکند،ايجاد انواع دستجات امنيتی و شبه نظامی که بطور روزمره عليه مردم عمليات انجام ميدهند، زندان ها و شکنجه گاه های مخفی که هيچکس را به آنها دسترسی نيست، به اسارت و گروگان بردن کودک و پير و جوان، به خاک و خون کشاندن هزاران جوان که برای حق مردم خود مبارزه ميکنند، توسل به اتم و اسلحه به منظور سلطه بر منطقه .. فقط چند نمونه از اين شباهت هاست. اين سياست ها البته مقاومت مردم تحت ستم آنها را دامن ميزند اما فشارهای سنگين چنين سياست هايی برمردم، زمينه انحرافات در جنبش مقاومت را نيز فراهم می آورد. متاسفانه کجروی های ستمديدگان هم به شبيه است. فلسطينی ها گول احمدی نژاد را ميخورند و ايرانی ها گول سازگارا يا نوری زاده را. بسياری از فلسطينی ها از واقعيات مربوط به کودتای انتخاباتی اخيرو سرکوب های وحشيانه بعد از آن بی خبرند و واقعا دروغ های احمدی نژاد در مورد «دست خارجی» در قتل ندا و انتساب اين خيزش به انقلاب مخملی را باور ميکنند. بسياری از آنها هم از واقعيت کاملا اطلاع دارند، ولی نمی خواهند به روی خود بياورند. به همين ترتيب بخشی از جوانانی که از «عموسازگارا» و امثال اوخط ميگيرند نمی دانند اينها که هستند و با کدام انگيزه های سياسی بر جنبش مردم سوار ميشوند. برخی هم به خوبی اينها را می شناسند. همکاری نزديک سازگارا با کسی مثل پاتريک کلاسون (که تجسم دشمنی با ايران به عنوان يک کشور مستقل، دموکرات و قدرتمند خاورميانه، نه فقط با رژيم اسلامی ايران است و پيگيرانه از حمله نظامی به ايران دفاع کرده است) چيزی نيست که عده زيادی از آن بی اطلاع باشند. اما درست همانطور که آن فلسطينی و لبنانی طرفدار رژيم چشمش را بر قتل ندا ها و سهراب ها می بندد، اينجا هم کسانی گوششان را می گيرند و نمی خواهند حقيقت را ببينند و بشنوند.

بايد تاکيد کرد در اين مورد ميزان توهم و بی خبری در ميان جوانان ايرانی اساسا قابل مقايسه با فلسطينی ها نيست. اما در همان حدی که هست، چرا هست؟ زيرا بين حقيقت و مردم متوهم چه در اينجا، چه در فلسطين دولت های غاصب و ستمگری ايستاده اند و چنان عرصه را بر مردم زير سلطه خود تنگ کرده اند که به هرتخته نجاتی متوسل می شوند. ترس رقت بار خامنه ای از «ناتوی فرهنگی» و معنای اين اصطلاح در فرهنگ لغات ولايت فقيه مثال گويايی است. وقتی خامنه ای فرهنگ عرفی مردم ايران را درست معادل بمب های ناتو شمرده و ازپخش آهنگ هايده و مهستی از «منابع بيگانه» بيش از بمباران ايران با سلاح هسته ای وحشت دارد، آيا جای تعجب دارد که تعدادی از جوانان کم اطلاع تر ايران ناتو ومنابع بيگانه را همانطور معنا کنند که آن مادر عراقی «دموکراسی» را به عنوان لولوی آدمکش برای فرزند بی تابش؟
به عبارت ديگر از هر زاويه به صحنه سياست ايران نگاه کنيم مجرم اصلی يکی است: رژيم جمهوری اسلامی.

روز قدس، روز حق تعيين سرنوشت
آيا همه اينها شعار»نه غزه..» را توجيه ميکند؟ نه نمی کند. نه به لحاظ اصولي، نه بنا بر ملاحظات استراتژيک و نه به خاطر مصالح تاکتيک. به لحاظ اصولي، زيرا يک نيروی دمکرات مطلقا با هيچ بهانه ای نمی تواند جنايتی به بزرگی و طول جنايت درفلسطين را را بپذيرد يا به آن بی اعتنا بماند. چنين کاری از جنس انکار هولوکاست توسط احمدی نژاد و به همان اندازه نشان دهنده فرومايگی و بی اعتنايی به حقوق انسانی است.

به لحاظ استراتژيک، زيرا نمی توان با متحدان مرتجع و تن دادن به سياست های ضد انسانی آنها به دمکراسی دست يافت. اين را در کودتای رضا شاه تجربه کرديم، در ضدانقلاب خمينی هم تجربه کرديم.ايرانی که نبايد ده بار ازيک سوراخ گزيده شود.

به لحاظ تاکتيک، زيرابايد رياکاری رژيم در استفاده ابزاری از فلسطين را به نمايش گذاشت و اين آخرين حربه را ازدستش گرفت. نه فقط برای خلع سلاح رژيم در سياست خارجی که به جای خود اهميت دارد، بلکه در سياست داخلی کشور نيز مهم است که آخرين پايه های رژيم را، که اغلب مطلعين حدود ده درصد تخمين ميزنند، تا آنجا که ممکن است فروپاشانيد. برخی از نيروهای پايه رژيم هنوز به «مبارزه ضدامپرياليستی» و «ضد صهيونيستی» رژيم توهم دارند. حتی اگراين توهم در بسيج نيروی حامی سرکوبگران نقش بزرگی نداشته باشد، «بهانه» سرکوب که هست. هم آن توهم را بايد فروريخت و هم اين بهانه را بايد گرفت. اين امر برای فلج کردن دستگاه سرکوب اهميت دارد.

بعلاوه بايد توجه داشته باشيم که يک بخش محوری از نيروی مبارزه با رژيم، يعنی مردم زحمتکش همان بخشی است که بدنه اصلی دفاع در مقابل تجاوز عراق را تشکيل داد، تجاوزی که در سراسر ايران نه فقط صدام بلکه همه نيروهای استعمارگر منطقه ازجمله اسرائيل را مسوول آن ميدانستند. اگر به آرايش جنگی مناسب و قدرتمند در برابر رژيم فکر ميکنيم، که در مصاف با رژيم تا دندان مسلحی مثل رژيم اسلامی ايران بايد اين کار را بکنيم، آنوقت بايد توجه داشته باشيم که معمولا زحمتکشان و ستمديدگان با مظلومان و ستمديدگان جهان احساس پيوند دارند نا با ستمگران. صدای کارگر سنديکای واحد در جريان سرکوب وحشيانه را از ياد نبريم که زير فشار سهمگين ستم رژيم بغض اش ترکيد و در حاليکه ميگريست گفت: » مگر اين جا فلسطين است. مگر ما حقوقی نداريم.اين ها از سربازان اسرائيلی بدتر کردند. ببخشيد سينه ام گرفته. من ناسلامتی معلول جنگی ام. شيميايی جنگی ام…»

روزقدس اين صدا نيز شنيده ميشد. و نيروهای سياسی هرچه مستقل تر دموکرات تر بودند، بيشتر به بازتاب آن تمايل نشان دادند. اين صدای حق تعيين سرنوشت مردم ايران است و همين است که رژيم را وحشت زده کرده است. آنچه احمد توکلی در نامه خود ازموسوی و خاتمی ميخواست تاکيد بردفاع از حق فلسطين نيست، برائت از فريادهای مردم عليه غصب حکومت توسط ولايت فقيه و ادعای حق حاکميت خودشان است.

اما همانطورکه رهبران اصلاح طلب هم خودشان بارها گفته اند برائت آنها از مردم مساله را حل نميکند. «مساله» ديگر «خانوادگی» حل نمی شود. رژيم ميتواند «وحدت» خود را از طريق سرکوب بخشی از رهبران اصلاح طلب و جلب توافق و يا وادار کردن تعدادی ديگر به تسليم فراهم کند. اما اين وحدت نيست، «انزوا»يی هولناک در محاصره سرنيزه های خودشان است. انزوايی که رژيم های اشغالگر معمولا در آخرين مرحله اشغال و آغاز فروپاشی کامل شان تجربه ميکنند.

از ابوغريب رامسفلد تا کهريزک خامنه ای و اهميت يک «تفاوت صوری» سوسن آرام

سپتامبر 11, 2009

ولی فقيه چه به عنوان رهبر باند جنايتکار فعلی چه به عنوان تسمه نقاله برای انتقال فرضی قدرت به باندهای جنايتکارتر بعدي، دشمن شماره يک مردم ايران به شمار ميرود. *در لحظه کنونی و تا زمانی که چکمه کودتاچيان روی گردن مردم ما قرار دارد، جنايات رژيم و به ويژه تجاوز به پسران و دختران در زندان ها و افشای گسترده و پيگير اين جنايات «قضيه اصلی» کشور ماخواهد بود.

 خامنه ای در يک سخنرانی در روز چهارشنبه چهارم شهريور امسال اهميت جناياتی را که در جريان سرکوب های اخير صورت گرفته انکار کرد و گفت «قلمداد» کردن آنها به عنوان مساله اصلی ظلم است. بدتر اينکه او در اين رابطه دو مورد از هولناک ترين اين جنايات يعنی فاجعه کهريزک و تهاجم نيروهای لباس شخصی به کوی دانشگاه را بطور مشخص نام برد. عين سخنان او چنين است:» عده‌اي، ظلم بزرگى را که پس از انتخابات به مردم و نظام اسلامى شد و هتک آبروى نظام در مقابل ملتها را ناديده مي‌گيرند و مسئله کهريزک يا کوى دانشگاه را قضيه اصلى قلمداد مي‌کنند اما اين نگاه، خود يک ظلم آشکار است.» به اين ترتيب خامنه ای نه تنها اعتراف ميکند برای او و نظام او سنگين ترين جنايات از قبيل آنچه در کهريزک و کوی دانشگاه صورت گرفته مسايل «فرعی» هستند، بلکه با «ظالم» خواندن کسانيکه اين جنايات را افشا کرده و بطور جدی خواهان پيگيری آنها هستند جواز سرکوب آنها را صادر ميکند. برای درک ابعاد غيرعادی اين اظهارات عجيب لازم است يک بار ديگر تصويری از جنايات فوق را در مقابل چشم بگذاريم- تهاجم به کوی دانشگاه در شامگاه 24 و صبح 25 خرداد: حمله وحشيانه انبوهی لباس شخصی در پی تهديد و اطلاع قبلی همزمان با حضور پليس ضد شورش در حوالی کوي، اشغال کوي، خشونت لجام گسيخته عليه دانشجويان و مجروح کردن تعداد زيادی دانشجو و قتل حداقل 7 نفر با قمه و گلوله ساچمه ای ازجمله دو دختر که عليرغم اعلام ليست آنها، پيکر آنها مخفيانه دفن شده و از اعلام محل دفن به خانواده ها خودداری ميکنند. کهريزک، ابوغريب ايران: همانجا که بازداشت شدگان را مثل نمونه ابو غريب، و حتی بدتر از آن، لخت روی هم تلمبار کردند و در همان حال مورد توهين و آزار و شکنجه قرار دادند. همانجا که بازداشت شدگان را توی اتاق های تاريک انداخته و دسته جمعی چنان به زير ضرب و شتم دد منشانه و شکنجه بردند که تعدادی در جا جان دادند و تعدادی را هم نيمه جان تحويل خانواده ها دادند که بعد جان باختند يا نيمه جان هستند. همانجا که به گفته بازداشت شدگان آزاد شده بخشی از تجاوزات جنسی به دختران و پسران در اين محل صورت گرفته است. جايی که حتی فرزند کسی مثل روح الامينی هم در امان نماند و پيکر شکنجه شده ی بی جانش را تحويل پدر و مادر دادند؟ همه اينها و بدتر از اينها از نظر خامنه ای اهميت اساسی ندارد، بلکه بعضی ها اينها را مساله اصلی «قلمداد» کرده اند- «قلمداد»، يعنی وانمود کرده اند – و از اين طريق «ظلم بزرگی» مرتکب شده اند. بيهوده نيست که پيکرهای مجروح و روح های مجروح تری که کهريزک و کهريزک ها تحويل مردم داده اند، بويژه آنها که خون آبی پدر شهيد روح الامينی هم در رگ های شان در جريان نيست، از بی پناهی درآغوش خانواده ها رو پنهان کرده اند تا مبادا با گواهی خود و به نمايش گذاشتن اهميت اساسی جناياتی که صورت گرفته به ارتکاب «ظلم آشکار» متهم شده و مورد آزار و شکنجه بيشتر قرار بگيرند. حضرت ولی فقيه که سند دانايی خود به همه امور خرد و درشت عالم را از دست خود خدا دريافت کرده است نفهميد که با فرعی خواندن جنايات کهريزک و کوي، سند بی آبرويی نظام را در مقابل ملت ها گذاشت تا به صد زبان از او بپرسند چرا نظامی که در آن حملات برنامه ريزی شده و مکرر اوباش به خوابگاه دانشجويی و شکنجه و تجاوز جنسی به جوانان در سياه چال ها در بهترين حالت مساله فرعی محسوب ميشود و در بدترين حالت لازمه وجود آن نظام است، بايد در جهان آبرو داشته باشد. آبرو داری برای چنين رژيمی ظلم به مردم ايران، ظلم به همه ملت ها، ظلم به افکار عمومي، و خيانت به حقيقت است. حضرت فقيه نفهميد با اين اظهارات بيش از پيش به افشای حقيقت کمک ميکند و حالا همه ميدانند که برای آن «نهضت عظيم» و «نظام جليلی» که به ادعای او قرار است آلترناتيو همه نظام های تاريخ اعم از سرمايه داری تا سوسياليسم باشد قتل، شکنجه و حتی تجاوز جنسی به شهروندان مساله اصلی محسوب نمی شود. مضحکه تر اين که خامنه ای و ديگر کارگزاران رژيم با انکار نقش دستگاه نظامی و امنيتی رژيم در جنايات فوق و نسبت دادن آنها به عوامل مشکوک يا خودسر به گمان خود از خويش سلب مسووليت ميکنند. اين ادعا اگر هم به فرض محال درست می بود، تازه خود بر رسوايی می افزايد. فقط در نظر بگيريد که مثلا مهاجمين به کوی دانشگاه تا صبح روز 25 خرداد در کوی جولان ميدهند و حتی با موتور در محيط خوابگاه رژه ميروند. درست زير دماغ نيروهای نظامی و امنيتی. تازه صبح آن روز ماموران رسمی و «غيرشخصی» رسما وارد عمل شده و به جای مهاجمان، بيش از 100 دانشجوی مورد حمله قرار گرفته را دستگير کرده و به گفته دانشجويان به زير زمين مخوف وزارت کشور می برند! در هرکشوری که حقوق شهروندان محلی از اعراب داشته باشد، وقوع چنين فجايعی حتی اگر کار دولت نباشد، به توبيخ و بازجويی و برکناری مسوولين نظامی و امنيتی و قضايی و حتی مقامات سياسی می انجامد. به عبارت ديگر حتی دروغ هم رژيم اسلامی را نجات نميدهد چه رسد به حقيقت هولناک يعنی تهاجم برنامه ريزی شده نيروهای امنيتی – نظامی رژيم به شهروندان که کوس رسوايی آن بر سر بام هاست. و اين همان نيروهای امنيتی و نظامی هستند که هيچ فرصتی را ازدست نميدهند تا قدرت و توانايی خود در ايران و منطقه را به رخ بکشند.اين همان سپاه پاسداران است که با ساختن موشک و ماهواره و الدرم بلدرم های شبانه روزی ادعای دفاع از کشور و مردم در برابر تجاوزخارجی را داشت و حالا همه به چشم می بينند که کارسپاه و نيروهای منضم به آن شکنجه و قتل ندا و ترانه و سعيد، سهراب و کامران و محمود های ماست. مضحک تر اين که «سردار» جعفری فرمانده سپاه پاسداران تصور ميکند با انتساب حرف هايی به خاتمی و موسوی و خوئينی ها برای اين جنايت های سپاه و منضماتش دلايل لابد متقنی به دست داده است. غافل از اين که جانی با»دليل» آوردن برای جنايت عليه حقوق بشر، خود را تبرئه نمی کند بلکه نشان ميدهد که ماهيت جنايی او درمان ناپذير و غيرقابل عفو است. گفته بودند ژنرال های ارتش اسرائيل در جريان انتفاضه از جنگيدن با کودکانی که با دستهای خالی و مشتی سنگ در برابر آنها ايستاده بودند، احساس سرافکندگی و حقارت دارند. در بازداشتگاه های اين ها به دختران تجاوز شده و جسد شان را سوزانده يا در اسيد حل ميکنند و حتی يک نفر در کل دستگاه نظامی خم به ابرو نمی آورد وتوجيه اين نمايش غريب از فرومايگی را رهبرشان ارائه ميدهد:»مساله اصلی نيست». چه چيز بيش از اين «توجيه,» ماهيت پليد چنين دستگاهی را به نمايش ميگذارد؟ کهريزک محصول تصادف نيست اظهارات خامنه ای را که به عنوان رهبر نظام رسما مسوول اصلی اعمال مامورين رژيم خود است مقايسه کنيد با اظهارات دونالد رامسفلد که به عنوان وزير دفاع دولت جرج بوش مسوول جنايات ابوغريب بود. او بعد از افشای شکنجه های ابوغريب در مقابل کميته نيروهای مسلح سنا در 7 ماه مه 2004 چنين گفت: «اين اتفاقات زير نظارت من روی داده است. به عنوان وزير دفاع من پاسخگوی آنها هستم. من مسووليت کامل آنها را می پذيرم. اين وظيفه من است که حوادث روی داده را بررسی کرده و اطمينان کسب کنم آنهايی که مرتکب اعمال نادرست شده اند به دستگاه عدالت سپرده شوند و تغييرات لازم را انجام دهم تا ديگر هرگز اين اتفاقات صورت نگيرد. آنچه بر بازداشت شدگان عراقی رفته است احساس هولناکی به من ميدهد. آنها انسان هستند. آنها در بازداشت ايالات متحده بودند. کشور ما وظيفه دارد با آنها درست رفتار کند. ما اينکار را نکرديم. اين غلط بود. من از همه عراقی هايی که توسط نيروهای ارتش آمريکا مورد بدرفتاری قرار گرفتند به عميق ترين وجهی عذرخواهی ميکنم.» هدف مقايسه افراد نيست. بااين اظهارات نه کسی به صداقت رامسفلد باورآورد و نه جرايم بزرگ او وهمدستانش بخشيده شد. بوش، چنی و رامسفلد به عنوان مسوولين جنايات ابوغريب، نفرت اکثريت مردم آمريکا و سراسر جهان را برای هميشه متوجه خود کرده و ننگ نام را در تاريخ برای خود خريدند. تفاوت در رامسفلد و چنی و بوش با خامنه ای نيست که همه از يک قماش اند. تفاوت در نظام هايی است که اينها مقامات اصلی آن به شمار می آيند. نظام سياسی آمريکا، دموکراسی است. در يک دموکراسی بنا بر اصول اگر چيزی «مقدس» به حساب بيايد، آن چيز بی ترديد حق حاکميت مردم و حقوق شهروندان است. در چنين نظامی بنا بر قاعده، ابوغريب شرم آور است و رسوايی و لکه ننگ به شمار می آيد. اقدام پنهان به شکنجه و سرکوب زيربنای دمکراسی را ويران کرده و «بدترين ظلم» به نظام محسوب ميشود. به همين جهت در انتخابات هم اين ظلم به «قضيه اصلی» تبديل ميشود و مردم حق دارند مسوولين اين ظلم را زير سوال ببرند، و زير سوال بردند و آن ها را با خفت و خواری از صندلی خود بر انداختند. در مقابل، نظام اسلامی حاکم بر ايران رسما بر اصل قيمومت استوار است. چيزی که در اين نظام مقدس به شمار می آيد حق سلطه حاکم است، و آنچه که در اين نظام محلی از اعراب ندارد حق مردم است، نه فقط حق حاکميت، بلکه حتی حق شکنجه نشدن، حق لخت و عريان در سوله ها روی هم انبار نشدن و با باتوم و بطری مورد تجاوز قرار نگرفتن، حق شهروند بر اينکه دخترش مورد تجاوز جنسی قرار نگيرد و جسد سوخته اش در بيابان رها نشود يا در اسيد ذوب نشده و در قطعه ای گمنام دفن نشود، زيرا درخواست چنين حقوقی «تقدس» نظام را زير سوال می برد و «ظلم» محسوب ميشود. تفاوت در چيزی است که آن را «صوری» و شکل حکومت خوانده اند و بعضی از آن طوری صحبت ميکنند که گويا به کلی فاقد مضمون است. ولی «شکل» و «صورت» اهميت دارد. البته در دموکراسی های جهان هم نابرابری و ظلم فراوان هست، پول و زور نقش اساسی را بازی ميکنند، اغلب سياستمداران حکومتی رياکاری ميکنند و چه بسيار دروغ ميگويند، اما همه اينها محدود به رعايت حقوق شهروندی است. حتی حکومت بوش – چنی هم که به کودتا عليه قانون اساسی آمريکا متهم است، نمی توانست عليه شهروندان آمريکا ابوغريب راه بياندازند. مسلما اين امر خصلت هولناک و ضد انسانی ابوغريب، گوانتانامو و باگرام را تخفيف نمی دهد، ولی خاصيت اصلی قانون اساسی هم ناظر به شهروندان کشور است. مساله اين است که خبيث ترين و دژخيم ترين افراد هم در چارچوب يک دموکراسی مجبورند با دست های بسته حرکت کنند و وقتی مچ شان گرفته ميشود بگويند «احساس هولناکی» دارم و «به عميق ترين وجهی پوزش می طلبم». در نظام مبتنی بر قيمومت اما وقتی مچ دژخيم را در حين ارتکاب جرم بگيريد، به خود حق ميدهد در کمال خونسردی به شما بگويد: طبق قانون اساسی ما داريد ظلم ميکنيد، زيرا تقدس من در قانون خدشه ناپذير است، وشما با اثبات جرم من اين تقدس را خدشه دار ميکنيد، هرچند که برحق باشيد و من اين جرم ها را مرتکب شده باشم.اما جرم من در برابر جرم شما در نظام من فرعی است. نظامی که حتی در شکل و قانون بر نفی حق مردم استوار است مسلما با ادعای حق توسط شهروندان روبرو شده و به ناگزير به تقويت دستگاه های زور و سرکوب برای مقابله با ادعای مردم برای اعاده حقوق خود می پردازد. در رژيم اسلامی ايران ايندو به طور تصاعدی يکديگر را تقويت کرده اند. يعنی به نسبت گسترش ادعای اعاده حق توسط مردم، دستگاه زور و سرکوب نيز گسترش يافته و برعکس. تا جايی که هم ادعای حق توسط مردم فراگير و عمومی شده است، هم گسترده ترين و فراگيرترين نوع و شکل دستگاه زور و سرکوب سازمان داده شده است. در چنين نظامی به ناگزير خبيث ترين و دژخيم ترين افراد برکشيده ميشوند و مسوولين موجود آن به ناگزير دژخيم تر و خبيث تر ميشوند وگرنه مورد تصفيه قرار ميگيرند. کهريزک ها در چنين نظامی اتفاقی بوجود نمی آيند، محصول طبيعی و حتی ضرورت ناگزير آن را تشکيل ميدهند. زيرا تصفيه های پی درپی کسانی که به هر دليل برای اداره اين دستگاه زور فراگير مناسب تشخيص داده نمی شوند، و انطباق مداوم کاربدستان رژيم با سرکوب ها، تخلفات و جناياتی که «برای حفظ نظام» و «آبروی آن» لازم است سرانجام يک دارو دسته مافيای جنايی رادر راس حکومت باقی ميگذارد که شرکت آنها در جنايات رژيم بهترين تضمين برای احراز وفاداری کامل آنهاست. «دولت بازجو» و غلبه نقش پليس سياسی بنابر روال فوق رژيم قيمومت فردی بر مردم ايران، در نتيجه تحولات منطقی و الزامی خود قدرت را به طور انحصاری به دار و دسته ای از مقامات شرور و بی رحم انتقال داده است که از فساد در قدرت بيشترين سود را برده اند. اين دارودسته – که شايسته تر است آنها را با عنوان «باند حاکم» مشخص کنيم – ازتبانی بيت فقيه[و معممين بيعت کرده با آن] و سران نظامی و امنيتی بوجود آمده و خود ولی فقيه بر راس آن نشسته است. نقطه عطف در تحول نظام به مرحله فساد نهايي، انتخابات چهار سال پيش بود. متاسفانه سياست های پوپوليستی اعلام شده توسط احمدی نژاد نه فقط بخشی از مردم، بلکه بسياری ازصاحب نظران ازگرايش های مختلف را فريب داد.[1] عواقب سياست های مخرب اقتصادی اصلاح طلبان و احساس خبط خود آنها و گرايش سياسی آنها به گريز از تحول راديکال و اتکاء بر حرکت مردم در اين غفلت سهيم بود. هرچند تهاجم سازمان يافته دولت احمدی نژاد به آزادی ها و برآمد آشکار تيم امنيتی – نظامی در تمام سطوح سياسی و اقتصادی جای زيادی برای اين غفلت باقی نگذاشت، اما فرصت واکنش سريع و افشای واقعيت «انتخابات» آن سال که ميتوانست در افشای توطئه های بعدی رژيم موثر باشد از دست رفت، در عوض رژيم در چهار سال گذشته در داخل و بويژه خارج از اين غفلت به نهايت سوء استفاده کرد و دولت منتصب ولی فقيه و نظاميان متحدش را به عنوان دولت منتخب اکثريت مردم ايران وسيعا تبليغ کرد و در همانحال تحول پليسی – امنيتی در ساختار نظام را با شتاب پيش برد. البته مقدمات اين تحول طی سال های قبل تدارک شده بود، اما در اين دوره کل سيستم دولتی بطور بنيادی تجديد سازمان يافت تا از طريق دخل و تصرف مستقيم در اقتصاد، سياست، دادگستری و زندان ها، دستگاه های اطلاعاتی و حتی نظامی و ايجاد شبکه گسترده ای از نيروهای پارا ميليتر[ که تهديدات خارجی تشکيل و توجيه آنها را تسهيل ميکرد]، امکان استقلال عمل و سلطه «باند حاکم»، کنترل جامع تک تک شهروندان و کل جامعه شهروندی ووادار کردن آن به تقيد وتعبد وسرکوب هرنوع نافرمانی را فراهم کند. در اين حالت طبيعتا خصلت پليسي، جاسوسی و سرکوبگری کل سيستم دولتی اعم از نظامی و سياسی و ايدئولوژيک بطور فوق العاده ی برجسته ميشود. اين همان خصلتی است که دردولت های فاشيستی ديده ميشود و نيکوس پولانزاس آنرا با برجستگی نقش پليس سياسی در کل نظام دولت فاشيست تعريف ميکرد و گرامشی با تسلط «خصلت بازجو و پيشگيری کننده» برکل نظام دولتی. وقتی احمدی نژاد فردی مثل محسنی اژه ای را که از متهمان پرونده قتل های زنجيره ای است از وزارت اطلاعات خود کنار ميگذارد و ناتوانی اين وزارتخانه در برخورد با حوادث اخير و ضرورت تغيير و تحول در آن را به عنوان دليل ذکر ميکند بايد ديد چه غوغايی است در دريا. تک مضراب هايی که اين روزها برخی از مهره ها و کارگزاران باندحاکم ميزنند گوياتر از يک دنيا تحليل است. وقتی «سردار»احمدی مقدم فرمانده ناجای رژيم ميگويد:»تنبيه متجاوزان قانون بايد هدف اول و آخر پليس باشد و پيشگيری جايگزين هر اقدامی شود»[2] اشتباه لپی نکرده است. در رژيم اسلامی تعريف پليس دگرگون شده است: ماموران جعفري، احمدی مقدم و رادان با کوبيدن بر فرق دختران در خيابان و خونين و مالين کردن سر وصورت شان، آنها را در جا «تنبيه» ميکنند و نوع ديگر پليس رژيم با تجاوز به دختران و پسران معترض در کهريزک هم آنها را «تنبيه» ميکند و هم با ايجاد رعب در جامعه وظيفه «پيشگيری» از اعتراض به رژيم را به جا می آورد. برای اطمينان از اينکه اين ارزيابی مبتنی بر حدس و گمان نيست بلکه با واقعيت انطباق دارد، بهترين راه اين روزها مراجعه به اظهارات مقامات سپاه و بسيج و ساير نيروهای نظامی – امنيتی رژيم است. مثلا «سردار سرتيپ پاسدار»يدالله جوانی رئيس اداره سياسی سپاه پاسداران بر اهميت نقش «رصد» و «بصيرت» در سپاه و بسيج به منظور مقابله با «شورش ها» تاکيد ميکند و ميگويد يکی از مهم ترين تمهيدات سالهای اخير سپاه برای مقابله با «آشوب»، «ايجاد شبکه هاديان سياسی و بسط و گسترش آن به همه رده های استانی و بسيج» بود. او تاکيد ميکند همين تمهيدات قبلی بود که باعث شد «معاونت سياسی سپاه بتواند با ايجاد شناخت عميق و دقيق از جريانات و حوادث مختلف انتخابات رياست جمهوری در ميان کارکنان جهت‌گيری صحيح و به موقع را اتخاذ کند.»[3] به عبارت ديگر دستگاه نظامی رژيم نقش پليس سياسی را ايفا کرده از طريق «رصد» و «بصيرت»، «دشمنان بالقوه و احتمالی» را شناسايی ميکند،بعلاوه دستگاه انتخاباتی و تاکتيک های آن را اداره ميکند، تازه خودش نيروی ضربه نظامی مستقيم هم به حساب می آيد. مطابق نمونه کلاسيک دستگاه سرکوب فاشيستي، دشمن بالقوه گاه با علايم مادرزادی مشخص ميشود، مثلا از پدر و مادر مسلمان زاده نشده يا بلوچ و کرد است، گاه با اختلاف نظر گاه با تعلق به يک ايدئولوژی رقيب و گاهی حتی اعتقاد به کمترين اصلاح. منابعی که بی اطلاع از دستگاه حاکم نيستند، نوشته بودند چهره مخوف و امنيتی محفل احمدی نژاد يعنی هاشمی ثمره هنگام آموزش در «دخمه» برای گزينش کادرهای رژيم در خارج حتی لبخند زدن، اتوی شلوار و پوشيدن کفش بند دار را علامت «ضعف» بالقوه و تشخيص دشمن احتمالی معرفی ميکرد. اين نوع ,رصد, کردن و ,بصيرت, معاونت سياسی سپاه، آشکارا مشابه نقش پليس سياسی دولت های فاشيستی است. اين هيملروزير کشور و مسوول پليس سياسی و اس اس و گشتاپوی هيتلر بود که هدف دولت فاشيسم را چنين اعلام کرد: «آموزش کليه اعضای ملت و از اين طريق تضمين کنترل دايمی وضعيت ويژه هرفرد». بايد تصديق کرد ديکتاتوری های نظامی معمولی از اين لحاظ کم می آورند و به همين دليل خونتاهای نظامی آمريکای جنوبی در دهه هفتاد که برای مقابله با جنبش های فعال و پرتوان روز بوجود آمده بودند، عمليات کندور[Operación Cóndor] را مخفيانه و جدا از دستگاه رسمی سازمان دادند که از طريق ادغام وظايف اطلاعاتي، ايدئولوژيک، تجسسی و ضربت توانست با»بصيرت کامل» خيل عظيمی از «عناصربالقوه مشکوک و ناباب»را چنان سر به نيست کند که هنوز هم خانواده های شان به دنبال شان ميگردند. ظهور «امام زمانی» ها و تحول در ماهيت و نقش ولايت فقيه نکته قابل توجه اين است که برخلاف دولت های فاشيستی کلاسيک که ايجاد يک دستگاه سرکوب فاشيستي، معمولا موقعيت رهبر را بطور همه جانبه تحکيم ميکرد، در جمهوری اسلامی ايجاد اين دستگاه ولايت فقيه را بيش از پيش با تناقض لاينحلی روبرو کرده است. زيرا از يک طرف در قانون مقام ولايت فقيه از طريق اتصال به الله به عرش ميرسد، از طرف ديگر در روی زمين رهبر روز به روز خصلت الوهی خود را بيشتراز دست ميدهد و تفنگ در يک دست و قاپ در دست ديگر دايم بين نقش امنيه و خاطی پا به پا ميکند. يک نتيجه ناگزير تحول در ساختارامنيتی دولت اسلامي، استحاله نهاد ولايت فقيه و گسست در پيوند نمايندگی آن و نهاد روحانيت شيعه است.»ظهور امام زمان» در صحنه سياست کشور هم محصول و هم نشانه اين گسست است. درست است که دستگاه روحانيت در دوام رژيم اسلامی منفعت دارد، ولی سلطه مطلق «باند حاکم» به معنای خلع يد ازاين نهاد در تعيين ولی فقيه و سياست های نظام حتی در نظريه پردازی های مذهبی هم است. همه اين کارها را اکنون «باند حاکم» راسا و بدون واسطه به نام امام زمان انجام ميدهد.اين امام زمان برای ظهور و حضور ديگر به اجتهاد و روحانی و حتی خود ولايت فقيه هم نياز ندارد. حضور پررنگ امام زمان در نمايشات حکومتی نيز در دوره چهار ساله احمدی نژاد صورت گرفت. در واقع امام زمان اکنون مدتهاست که ظهورکرده با افراد مختلف- معمم يا غير معمم- صحبت ميکند، دستور رای دادن به فرد معينی را صادر ميکند، با رئيس جمهور به سفر می رود، در کابينه روی صندلی مخصوص خود می نشيند و سياست های کشور را تعيين ميکند. و بر کسی پوشيده نيست که حالا ضرب و شتم و شکنجه وتجاوز به اسيران در سياه چال ها هم مستقيما توسط سربازان امام زمان و امثال بسيج و حزب الله و ثارالله و انصار و مشابه آن صورت گرفته است. اگرچه اين از لحاظ تئوری مسخ و حتی به تمسخر کشيدن نظريه امام زمان است، اما در عملی برای «باند حاکم» مفيد و مهم است. هدف اصلی از نظر سياسی تامين و توجيه قدرقدرتی «باند حاکم» است که حالا ميتواند بدون مراجعه به مراجع يا نهادهای مختلف تعبيه شده در نظام هرچيزی که ميخواهد ببافد، هرسياستی که ميخواهد در پيش بگيرد و سنگين ترين جنايت ها عليه بشريت را اعمال و بعد هم از زبان ولی فقيه توجيه کند. در حقيقت يک وظيفه اخص شخص ولايت فقيه امروز جارو کردن کثافاتی است که دستگاه نظامی – امنيتی باند حاکم برجای می گذارد. اساسا تورم دستگاه نظامی – امنيتی در ساختار سيستم الزاما و به مرور زمان انزوای ولی فقيه را تشديد ميکند. کافی است وقايع کودتای اخير را در نظر بگيريم. ترديدی نيست که کودتا با حمايت و يا حتی شايد ابتکار شخص خامنه ای صورت گرفت،اما شيوه برخورد دستگاه سرکوب نظام، بخش جديدی از روحانيون و اصلاح طلبانی را که به هيچ وجه انديشه مقابله با نظام را در سر نمی پروراندند به ناگزير در مقابل ولايت فقيه قرار داد و دستگاه ولايی را منزوی تر و به همان نسبت به دستگاه سرکوب وابسته تر کرد. البته نياز دو طرفه است. اولا خامنه ای به عنوان شخص قدرت خود را اساسا از دستگاه زور ميگيرد، بنابراين با رغبت کامل جارو کردن کثافات دستگاه نظامی – امنيتی را برعهده ميگيرد. ثانيا چيزی هم که او برای عرضه در حفظ تعادل نظام دارد، يعنی موقعيت او به عنوان ولی فقيه، حالا ديگر تا حدود بسيار زيادی از طرف همين دستگاه زور و سرکوب به او اهدا شده ميشود. نقش خامنه ای استحاله ولايت فقيه به حدی است که بسياری از روحانيون و معتقدان سرسخت ولايت فقيه هم ديگر آن را باز نمی شناسند، نه فقط روحانيون اصلاح طلب يا معتقدان به فقه پويا، بلکه بسياری از روحانيون و چهره های سنتی. کافی است به ياد بياوريم بخشی از معترضين و ناراضيان روحانی کسانی هستند که مثلا با تبليغات انتخاباتی احمدی نژاد در مورد زنان يا انتصاب وزير زن مخالف بوده و طرفدار سرسخت اجرای قصاص و سنگسار و قوانين شرعی هستند. در حقيقت رژيم ديگر نمی تواند نه از قانون نه از کاريسما و نه از سنت اتوريته بگيرد، بنابراين در کنار دستگاه سرکوب مذهب جديدی خلق کرده است که مثل مذهب وهابی های عربستان سعودی اساسا در خدمت سلطه دستگاه حاکم سازمان داده شده است. در اينجا هم روحانيون وابسته به باند حاکم مثل روحانيون وهابي، در قدرت شريک اند. چنانکه ميدانيم اين نوع مذهب سازي، خطرناک ترين نوع مذهب سازی است. رها شده از هرنوع قيد و بند سنتي، تاريخی و اجتماعي، وتهی شده از هرنوع «آه توده»، اين نوع مذهب سازی قصد ارتکاب جنايت بی قيد و شرط را نمايندگی ميکند. کافی است در نظر بگيريم باند حاکم اکنون امام زمان سنتی «شيعه مظلوم» راکه وعده عدالت ميداد، به امام زمانی تبديل کرده است که با تجاوز جنسی احياء و تداعی ميشود. تزلزل موقعيت شرعی ولايت فقيه درچنين نظامی قطعی است. هرچه «نظام» در تصفيه روحانيون ناهمساز بکوشد يا با رشوه و تطميع يا رعب و وحشت بخشی از آنها را در خود جذب و حل و يا ساکت نگهدارد، بيش از پيش بر بحران نمايندگی ولايت فقيه از طرف روحانيت و انزوای آن افزوده شده و وابستگی آن به دستگاه سرکوب و نظاميان و امنيتی ها بازهم بيشتر ميشود. البته اين برای ولايت فقيه يک شمشير دو لبه است، زيرا همان امام زمانی که او را خدای کشور کرده، به همان ترتيب ميتواند هر»نظرکرده»ی ديگر را به خدايی منصوب کند و همين امر است که موجب شده بسياري، از جمله محققين وابسته به نهاد نزديک به اسرائيلی ها يعنی انستيتوی آمريکن اينترپرايز ، کودتای ضد روحانی سپاه را در چشم انداز ولايت فقيه پيش بينی کنند[4] و تعدادی حتی در اين مورد به خامنه ای هشدار داده بودند. از نظر منطقی نميتوان اين احتمال را رد کرد. با وجود اين، چنين روندی در عمل با مشکلات جدی روبروست. اول به خاطر اين واقعيت که رژيم و دستگاه نظامی آن طی اين سی سال ارتباطات و روابط و پايگاه های خود را با اتکاء بر ولايت فقيه پيش برده اند. يک کودتای نظامی برای قطع ارتباط کامل با روحانيت و شخص ولايت فقيه در اين روابط زلزله ايجاد ميکند. معلوم نيست سپاهی که اکنون به خاطر اجرای پروژه سرکوب فاشيستی زير سهمگين ترين فشار ها قرار دارد بتواند از چنين زلزله ای جان سالم به در ببرد. دوم به خاطر اين واقعيت که در شرايط کنونی هنوز خامنه ای در تعادل درونی «باند حاکم» نقش اصلی را بازی ميکند. بدون رضايت او اجرای کودتا امکان ناپذير بود و ترديدی نيست که اگر او ميخواست يا بخواهد ميتوانست از توحش لجام گسيخته دستگاه سرکوب جلوگيری کند، يا لااقل بعدا ضاربان مردم را بطور جدي، نه نمايشی و برای خريدن زمان، به خاطرافراط در جنايت موظف به پاسخگويی کند. ترديدی نيست در حال حاضر منافع سياسی و نظامی ولايت فقيه و سران دستگاه نظامی و امنيتی به شدت به هم گره خورده است و همين امر خامنه ای را به تقويت نقش دستگاه نظامی -امنيتی وادار ميکند. براين اساس حتی اگر هم در آينده کودتای ديگری صورت بگيرد، شخص ولی فقيه با سياست هايی که اکنون پيش می برد نقش تسمه نقاله به دار و دسته های بازهم فاسد تر را بازی کرده است. همه اينها بار اصلی مسووليت فساد در قدرت و سرکوب را بر گردن شخص ولی فقيه می اندازد. او را نمی توان به عنوان مظلوم کودتاهای آتی در نظرگرفت، ولی فقيه چه به عنوان رهبر باند جنايتکار فعلی چه به عنوان تسمه نقاله برای انتقال فرضی قدرت به باندهای جنايتکارتر بعدي، دشمن شماره يک مردم ايران به شمار ميرود. البته در درون باند حاکم در مورد چگونگی پيش برد سرکوب اختلاف نظر وجود دارد. خود صحنه واقعی نشان ميدهد آنهايی که نقش مستقيم در اجرای جنايت دارند مثل باند بازجويان و اطلاعاتی ها و شکنجه گران شريعتمداري، سعيد مرتضوي، حسين طائب، سران سپاه و بسيج و آخوندهای «درباری» مثل مصباح و احمد خاتمی و جنتی خواهان سرکوب فوری و شتابان هستند. در حقيقت آنها هرنوع تعلل در سرکوب را خطری برای افشای خود می بينند. در حاليکه کسانی که کمی دورتر از خود صحنه جنايت با کودتاچيان همکاری کرده اند چنين شتابی را برای خود و کل نظام خطرناک ارزيابی می کنند. اما در مورد خود اصل سرکوب بين آنها اختلاف وجود ندارد. البته بخشی از روحانيت و نيز جناح کوچکی از اصول گرايان هستند که می کوشند خامنه ای را وسوسه يا تشويق کنند به موضع ولايت فقيه در مفهوم قديمی آن بازگردد تا بتواند نقش «داور» در ميان طرفين را بازی کند. اما حتی بازگشت ظاهری خامنه ای به اين موضع تنها در اثر فشار ميتواند امکان پذير شود نه با نصيحت و تشويق يا تسليم و وادادگی. به عبارت ديگر تمايل او به اتخاذ موضع داور مثل تمايل او به اتخاذ موضع کنونی يعنی رهبری کودتا و جنايت و جارو کشی اصطبل دارو دسته حاکم فقط با فشار ضرورت های واقعی و عينی امکان پذير خواهد بود. رويای فاشيستی و پاشنه آشيل رژيم تحولات دولت اسلامی ما را در برابر اين سوال قرار ميدهد: آيا رژيم اسلامی ايران به يک دولت فاشيستی از نوع کلاسيک آن استحاله يافته است؟ ترديدی نيست بسياری از نظريه ها، سياست ها و ساختارهای رژيم اسلامی با فاشيسم پهلو ميزند، ازجمله: قانون زدايی از جامعه و تبديل اراده «رهبر» به قانون، تبديل قوه مقننه و انتخابات به ابزار اعمال اين اراده، تبديل سپاه پاسداران و منضمات آن يعنی پليس سياسی به نيروی کنترل کننده تمام دستگاه های دولتی و مدنی و مدير کليه روندهای جاری در کشور، تبديل ارگان قضايی کشور به جزيی از دستگاه سرکوب، کفر شمردن «تشکيک» و حق سوال شهروندان و برعکس مقدس شمردن «تشکيک» ماموران رژيم و اختراع و تعقيب «دشمنان احتمالی» بر اين اساس، به راه انداختن بخش «بصيرت»و»رصد زنی» در سپاه پاسداران به منظورپيدا کردن اين «دشمنان بالقوه»، مشروط کردن رسمی حق وجود احزاب، انجمن ها، رسانه ها و فعاليت های مدنی به ذوب شدن در نظام و ولايت فقيه، ايجادنيروهای نظامی غيررسمي، گروه های فشار و … کدام نوع ديکتاتوری همه اين کارها را «رسما» و در نتيجه بطور فراگير و علنی انجام ميدهد به جز فاشيسم. شباهت ها به حدی است که گاه به نظر ميرسد نيروهای سرکوبگر رژيم دستگاه دولت های فاشيستی را مطالعه می کنند تا از ساختارها و راهکارهای آنها برای «تثبيت نظام» بهره بجويند. عليرغم مقايسه رژيم اسلامی با دولتهای کلاسيک فاشيستی به دو علت با مشکل مواجه ميشود. اول، يک مشخصه مهم دولت فاشيستی در مرحله استقرار توانايی اش برای سازماندهی اقتصاد- همان جهش معروف فاشيستی به جلو(بالابردن بهره وری کار از طريق تکامل نيروهای توليد و نوآوری و غيره) بود. در حاليکه بحران اقتصادی واقعی رژيم اسلامی تازه در پيش است. حتی اگر تحريم ها را به حساب نياوريم، رژيم اسلامی درسالهای آتی عواقب سياست های پيشين همراه با عواقب ديررس بحران اقتصاد جهانی را به صورت کابوسی در پيش دارد، در حاليکه «دولت مکتبی» هم پای آن را در زنجير نگه داشته است. دوم، خصوصيت مهم فاشيسم در مرحله جنبشي، جذابيت ايدئولوژی آن برای تشويق تمايلات انحرافی مردم و قدرت بسيج ملی و نوعی انسجام در منطق صوری آن، هرچند با مضمونی توحش آميز، بود. فراموش نکنيم فاشيست ها در درجه نخست از روشنفکران و نخبگان طبقه بورژوا عضو گرفته بودند. حتی امروز هم نيروهای ناسيوناليست افراطی از اجزاء مختلف آن ايدئولوژی بهره برداری ميکنند. اينها امروز با چه چيز ميخواهند «يک امت يک ايدئولوژی» ايجاد کنند؟ حتی نظريه ولايی اوليه تحت رهبری خمينی هم که زير فشار انقلاب با جمهوريت همزيستی داشت از همان ماه های نخست استقرار جمهوری اسلامی با مقاومت مردم روبرو شد، امروز ديگر آن نظريه هم از معنای سال های آغازين خود و جذابيت های حاصل از التقاط مزبور تهی شده تا آنجا که در خود جناح ولايی هم معنای مشترکی ندارد و اغلب معلوم نمی شود آنچه «امام راحل» گفته بود به گفته نماينده خامنه ای منسوخ شده يا هنوز معتبر است. اين اختلاف ها البته نشانه بحران ايدئولوژيک است. آن ولايت فقيه را که دستگاه ولايت تعريف ميکند، بخش بزرگی از آيت الله ها و حجت الاسلام ها هم قبول ندارند و ولايت فقيهی را که اين دسته تعريف ميکنند، جناح ولايی نميخواهد. بيداری مردم منشاء اين بحران است و خيزش توده ای بر بحران افزوده است. مکتب تعبدی خامنه ای نه ملت گوش به فرمان، بلکه نافرمانی ملی ايجاد کرده است. امروز حتی نمادهای خود رژيم- صدای الله اکبر، نماز جماعت، احياء گرفتن- به سمبل نافرمانی مردم تبديل شده و به کوبنده ترين شکل تهی بودن مکتب رژيم و حتی تهی بودن رژيم از هرنوع مکتب را به نمايش گذاشته و به سخره ميگيرد. آيا ميخواهند مکتب ولايی قديم را با نظرات رسوای «حجتيه ای» ها جايگزين کرده و مردم را به آن جلب کنند؟ حتی فرقه مشابه آنها يعنی يهوديان در انتظار قيامت در اسرائيل بيشتر ميتواند نيرو بسيج کند تا اينها در ايران. اين بحران در ايدئولوژی رژيم را نبايد دستکم گرفت. آنها دولت ايدئولوژيکی هستند که برای مشروعيت خود هيچ بهانه ايدئولوژيکی نمی توانند دست و پا کنند. جنايات اخير رژيم کل دستگاه روحانيت سنتی شيعه ايران نه فقط «امام زمانی» ها را زير سوال برده است. حتی سکوت همراه با نارضايی بخش بزرگی از اين دستگاه مردم را قانع نخواهد کرد و هيچ ترديدی نيست اکثريت مردم اعم از مذهبی و غير مذهبی در فرصت مناسب خواهان پاسخگويی آنها و علت سکوت در برابر اين جنايات خواهند بود. از رويای فاشيستی»يک امت يک ايدئولوژی » آنچه باقی مانده يک دستگاه سرکوب است. امروز مراجعه به»مکتب» نزد رهبران رژيم همان مورد استعمالی را دارد که گلوله زدن به مغز ندا در خيابان و تجاوز به زندانيان در کهريزک. در»اعتراف نامه» هايی که بازجويان به دست اسرای خود ميدهند، در توصيه های خامنه ای به تحميل «مکتب تعبدی» به عنوان تنها راه حل برای مقابله با وحشت رژيم از «ترويج شکاکيت» توسط علوم انساني، در بخشنامه های شورايعالی انقلاب فرهنگي، در افشاگری ها يا عربده کشی های سران سپاه و بسيج و نامه نگاری های به امام زمان، همه جا «مکتب» به عنوان مجوز اعمال زور و سرکوب عليه شهروندان به کار برده ميشود. و همه اينها در شرايطی که خود مکتب تعبدی رژيم به پاشنه آشيل آن تبديل شده است! توصيه های ايدئولوژيک دستگاه زور فوق يعنی تلاش برای مسخ ايدئولوژيک ملت و ذوب آن در ولايت فقيه را چهار سال پيش دولت احمدی نژاد وصفار هرندی به عنوان برنامه های «راهبردی» پيش رو گذاشتند و پاسخ خود را با سيلی محکم مردم در جريان انتخابات اخير و خيزش يک جنبش مدنی حماسی دريافت کرد و تلاش برای تداوم آنها جامعه مدنی را بيش از پيش عليه آن برخواهد انگيخت. در حقيقت آنچه ستون پايه و محور نظام را تشکيل ميدهد يعنی ولايت فقيه، پاشنه آشيل آن و عامل همه بحران های آن هم هست. همه مسايل لاينحل رژيم در اقتصاد، در سياست، در روابط درون و بيرونش از ايدئولوژی و صورت بندی حکومت بر پايه آن نشات ميگيرد و اکنون همين محور زير ضربات يک جنبش مدنی قرار گرفته که درست در جهت عکس رژيم رو به بالندگی دارد. به جرات ميتوان گفت جامعه ايران هيچوقت به اندازه امروز برای کندن ريشه اين رژيم آمادگی نداشته است. برای برانداختن دار و دسته متکی بر ماشين سرکوب شبه فاشيستی در ايران، برخلاف فاشيسم کلاسيک نيازی به مداخله خارجی نيست. مردم ايران گام به گام اما مطمئن به سوی آن پيش ميروند. روشنفکران و فعالين سياسی ميتوانند بر اين روند تاثير مثبت يا منفی بگذارند. اگر درمورد محورهای اصلی تحليل از رژيم و سياست های آن توافق باشد ميتوان در مورد نکات زير نيز توافق داشت: يک: نوک پيکان مبارزه با رژيم بايد متوجه «باند حاکم» و در راس آن ولايت فقيه باشد. همين تاريخ مبارزه سی ساله با رژيم نشان داده که انحراف از توجه به ستون اصلی ارتجاع چه عواقب وخيمی در برداشته و چگونه مورد سوء استفاده رژيم قرار گرفته است. آن دسته از نيروهايی که در شرايط کنونی خطر اصلاح طلبان يا افراد و جناح های مخالف را برجسته ميکنند نه فقط ارزيابی غيرواقعی از توان اين نيروها دارند بلکه سطح رشد جامعه مدنی و گسترش مطالبات مردم را دستکم ميگيرند و کم ترين ضرر سياست آنها اين است که از اثر گذاری مثبت بر روند مبارزه باز می مانند. دو: با توجه به عمق بحران رژيم و گسست های عميق آن، تلاش برای پيگيری خواست ها و دادخواهی عليه جنايت کاران در چارچوب قوانين رژيم و با استفاده از اختلافات درون آن اهميت زياد دارد اما اگر اين تلاش همراه با «توقع»،»انتظار» يا هرنوع خوش بينی به دادرسی توسط خود دستگاه حاکم يا جناحی از آن باشد، هم به عبث خواهد انجاميد و هم وسيله ای به دست رژيم خواهد داد تا زمان بخرد. در واقع هدف جناح های «نرم تر» دار و دسته حاکم نيز همين است. اين اشتباهی است که ممکن است اصلاح طلبان و ديگر مخالفان معتقد به نظام انجام دهند و به جای مقاومت اميد خود را به جناح های نرم تر ببندند. در اين صورت برای رژيم زمان ميخرند تا جناح های مخالف را يکی يکی و سر فرصت مناسب بکوبند. هدف پيگيری و دادخواهی بايد اعمال فشار از بيرون بر دار و دسته حاکم باشد. بايد ديد آيا تيغ تيزی که اکنون حاکمان ظالم بر گردن اصلاح طلبان گذاشته اند، سرانجام آنها را متقاعد ميکند که لااقل اکنون حتی برای ماندن و نابود نشدن بايد دامن مردم را رها نکنند؟ سوم. «فشار از بيرون» دو معنا دارد: يکی معنای عميقا دمکراتيک يعنی تکيه بر نيروی مردم و تلاش برای بسيج و هرچه موثرتر کردن آن عليه حاکمان ستمگر، دوم معنای عميقا ضد دمکراتيک، يعنی تکيه بر دولت های بيگانه. متاسفانه بخش معدودی ازنيروها اعم از سرنگونی طلب يا اصلاح طلب عمدتا در خارج کشور به عادت معهود يعنی تکيه بر قدرت بالا و پرواز با بال عاريه ای به اين معنای دوم روی آورده اند ودست به دامان قدرت های خارجی شده اند. در حالی که هيچ زهری حتی زهر سرکوب حاکمان سرکوبگر ايران به اندازه اين سياست برای جنبش دمکراتيک مردم ايران خطرناک و ويران کننده نيست. چون آنها دستاوردی را که مردم بعد از تحمل عظيم ترين مصائب به دست آورده اند به ضرر مردم در دامن اين قدرت ها می ريزند ودر ترازوی تعادل قوا، قدرت مردم ايران را نسبت به قدرت خارجی کاهش ميدهند. آنها برای قدرت گيری مردم، منافع ملی و دمکراسی در ايران رقيبی را وارد صحنه ميکنند که بيرون کردنش اگر از بيرون کردن رژيم اسلامی دشوارترنباشد، آسان تر نيست. بعضی حتی تا آنجا پيش رفته اند که سازقديمی دوره بوش يعنی استفاده از حربه نظامی و تحريم اقتصادی و استدلال های رسوا شده ی آنرا ساز کرده اند. تازه نفس تر ها که سررشته کمتری از سياست دارند و ناشی ترند حتی به نمايندگی از مردم ايران علنا به دولت های خارجی پيشنهاد معامله داده اند! در اين مورد حديث های ناخوشايند و حرف بسيار است که بايد در فرصت مناسب خودش به آن پرداخت. چهارم : همه ميدانند تداوم مبارزه با استبداد حاکم مستلزم به ميدان امدن وسيع مردم است. خيزش اخير مردم و عريان کردن ماهيت رژيم يک پيروزی بزرگ برای مردم ما بود و بحرانی عميق برای رژيم باقی گذاشت، اما مردمی که پرده ايدئولوژيک رژيم را فروريخته و ماشين سرکوب استبداد را عريان کرده اند، حالا ميدانند برای رسيدن به مطالبات خود بايد با اين ماشين دست و پنجه نرم کنند. ولی مقابله توده ای با دستگاه نظامی قوانين خود را دارد و اگر از خيزش های کوتاه مدت و شورش های خودبخودی بگذريم، مردم بطور طبيعی با توجه به توازن قوا و از طريق ناتوان کردن رژيم در اعمال خشونت، ايجاد حاشيه های امن، و فلج کردن ماشين سرکوب مبارزه خود را پيش می برند. انتظار حرکات شتابزده، تحميل جنگ نابرابر، تلاش برای آرايش مکانيکی نيرو بدون توجه به ضرورت های واقعي، اغلب جواب نمی گيرد، و اگر هم بگيرد کم اثر و گاه مضر است. به همين جهت اينجا عرصه فعاليت و احساس وظيفه ی وفادارترين نيروها به دمکراسی و عدالت است. اين عرصه از مبارزه ممکن است کند پيش برود، يا گاهی به سرعت شتاب بگيرد، اما به هرحال حتی در صورت شکست های موقت، هرگز بی دستاورد نيست و سرانجام رژيم را به زانو در خواهد آورد.اين مايه اميد بزرگ را نبايد از چشم دور بداريم. بحران اقتصادی که در چشم انداز قرار دارد، گسترش مبارزه اقتصادی مردم زحمتکش را در چشم انداز ميگذارد، در اين شرايط بحران سياسی رژيم که بعد از خيزش اخير به شدت تشديد شده است فرصت کم نظيری ايجاد کرده است تا شکافی را که رژيم ايران بين مبارزه برای آزادی و عدالت بوجود آورده بود، ببنديم. پنجم: بعد از جنايات رژيم، و بعد از ضرباتی که رژيم از خيزش غير منتظره مردم خورده است، نبايد فرصت تنفس به رژيم داد. و اينجاست اهميت افشاگری و بازهم افشاگری. در اينجا بايد به سخنان خامنه ای در آغاز مقاله برگرديم: جنايت بزرگ «هتک آبروی نظام» است نه کهريزک يا کوی دانشگاه؟ اين حرف را کارگزاران نظام حتی جناح های «منصف تر» بی رودربايستی تکرار ميکنند. مثلا کاظم جلالی مخبر کميسيون امنيت ملی در روز شنبه 7 شهريور در حاليکه استفاده از «پادزهر سخت» عليه «جنگ نرم» را مورد انتقاد قرار ميداد در رابطه با افشای مساله تجاوز جنسی در نامه کروبی گفت «ايکاش ايشان از مجاری داخل نظام بدون کوفتن بر طبل رسانه موضوع را پی گيری مي‌نمود.» زيرا «حفظ نظام از اهم واجبات است». بايد نشان داد اين «استدلال» يعنی «حفظ نظام» به هربهايی خود با ايدئولوژی های فاشيستی پهلو ميزند. نظام حکومتی که سهل است، حتی کشور، ملت، خانواده، مذهب يا هر نوع ايدئولوژی و هرنوع تجمع ديگر اگر بقايش مشروط به سرپوش گذاشتن بر شکنجه و قتل و تجاوز آنهم توسط خود دولت است، نبايد باقی بماند. زيرا همه اينها برای ارج گذاشتن به حرمت انسان و حقوق او و زندگی راحت او بوجود آمده اند نه انسان برای برای بقای آنها. افشای اين جنايات در خارج کشور اهميت فوق العاده دارد، اما گسترش دامنه افشاگری در داخل کشوراهميتی بازهم بيشتر از آن دارد. هرچند اينکار دشوارتر است، اما جوانانی که با تحمل خطرات بسيار توانستند برنامه جامع رژيم برای جلوگيری از دسترسی خبرنگاران خارجی به اخبار کودتا را خنثی کنند، ميتوانند و بايد «خبروحشتناک» را به گوش فردفرد شهروند ايرانی برسانند. بايد همه مردم در روستا ها و شهرهای کوچک و بزرگ ايران بشنوند، بدانند و حس کنند که اين رژيم بديهی ترين و کمترين وظيفه يک دولت يعنی مقابله با دزد مال و جان و آنچه را که مردم «ناموس» خودميخوانند را معکوس کرده و خود به دزد مال و جان و «ناموس» توده عادی مردم تبديل شده است. بگذار درروستا و شهر و شهرستان همه بدانند که همکاری با اين رژيم يعنی همکاری با دزد مال و جان و ناموس مردم. بگذار حتی آنها که با اين رژيم همکاری ميکنند بدانند که برای جان خانواده خود آنها هم در اين رژيم تضمينی وجود ندارد، بدانند که اينها هم فرزند جانباز را زير شکنجه کشته اند هم فرزند يارغار تيمسارها را. از اين رو در لحظه کنونی و تا زمانی که چکمه کودتاچيان روی گردن مردم قرار دارد، جنايات رژيم و به ويژه تجاوز به پسران و دختران در زندان ها و افشای گسترده و پيگير آن، هم بر پايه اصول عام انسانی و هم به دليل خاص سياسی «قضيه اصلی» کشور ماخواهد بود، زيرا رابطه شکل و مضمون حکومت ولايی را زير ذره بين قرار ميدهد و نشان ميدهد در «تفاوت صوری» اين رژيم با رژيم های ديکر چه هيولای فاشيستی لانه کرده است، نشان ميدهد پشت صورت ولايت فقيه، چه سيرت ديوی جا دارد،و نشان ميدهد از ذات اين ولايت است که خاوران ها، کهريزک ها و تجاوز جنسی به زندانيان سر بر می آورد، و از اين روست که نه فقط آبرويش بلکه خودش بايد برود. ——————————————————————————– [1]در اين مورد مراجعه کنيد به مقاله «تحليل کدام آراء» در لينک زير: http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20050621112010.html [2]خبرگزاری فارس اول شهريور 88 http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8806010384 [3]آفتاب. پنجشنبه 12 شهريور 88 http://www.aftabnews.ir/vdcc40qo.2bqix8laa2.html [4]مراجعه کنيد به مقاله تحقيقی «احمدی نژاد در برابر روحانيت» از علی آلفونه در,ميدل ايسترن اوت لوک,، شماره 5 اوت 20 شهریور 1388

*ولايت وارفته فقيه، و بحران اسلاميت آن ، سوسن آرام

اوت 22, 2009

بحث اسلاميت يا جمهوريت به عنوان منبع مشروعيت حکومت، بين مقامات رژيم اسلامی داغ است. در واکنش به تاکيد هاشمی رفسنجانی بر جمهوريت به عنوان يکی از ارکان مشروعيت رژيم، مصباح يزدی و ديگر روحانيون و مقامات مدافع کودتا حق مردم روی زمين در نصب حکومت را رد کرده و تاکيد کردند مردم فقط وظيفه دارند برای حکومت مقبوليت ايجاد کنند.

به اين ترتيب در سطح نظري، ظاهرا اين جمهوريت نظام اسلامی حاکم برايران است که در بحران است. اما در سطح سياسي، واقعيت 180 درجه معکوس است و مجموعه شواهد نشان ميدهد اين اسلاميت نظام است که به شدت در بحران است. اين مساله بسيار مهمی است که نظام را به شدت شکننده کرده است به طوری که با قطعيت ميتوان گفت گسست های آن ترميم ناپذيرشده است.

در حقيقت جمهوريت نظام هيچوقت معنای واقعی نداشت. پلوراليسم بين خودی ها واقعيت و اهميت داشت و هم از طريق ساز و کارهای جمهوری و هم از طريق نهادهای ولايی برای توزيع قدرت بين خودی ها استفاده ميشد، با وجود اين تضاد ماهوی بين جمهوريت و ولايت به نفع ولايت حل شده بود، هم در عمل و هم در قانون، بويژه بعد از بازنگری در قانون اساسی.

با توجه به اين وضعيت وقتی بحث های آقايان را از پيرايه مذهبی و جنبه های تبليغاتی اش پالايش دهيم و به زبان زمينی بيان کنيم، مساله مشروعيت نه به آرای مردم مربوط است نه به رای خدا، بلکه ناظر بر توافق ها و ائتلاف های گروه بندی های درون قدرت حاکم است که تمرکز يا حداقلی از انسجام درون کاست قدرت در برابر مردم را تامين ميکرد. اين مجموعه با اتکاء بر ترکيبی از بسيج از پائين و اعمال زور از بالا – که با گذشت زمان نسبت دومی به اولی به شدت افزايش يافت – امکان حکومت بر مردم را فراهم می کرد.

از آنجا که در اين توافقات پذيرفته شده بود دستگاه روحانيت شيعه با مرکزيت ولايت فقيه برراس قدرت قرارداشته باشد، جلب توافق روحانيت شيعه، يا با اصطلاح رايج حوزه ,علما,، برای حفظ انسجام و تمرکزقدرت حکومتی از اهميت اساسی برخوردار بوده است، اعم از اين که اين «علما» مستقيما مناصب سياسی داشته باشند يا نه. زيرا چنانکه ميدانيم در دستگاه مذهبی بويژه در روحانيت شيعه که استقلال مراجع را به رسميت می شناسد، رابطه ها بالاتر و حتی «مقدس» تر از ضابطه ها و لابی ها مهم تر و موثرتر از مقام های اداری عمل می کنند. بدين ترتيب رابطه دستگاه قدرت با روحانيت شيعه است که ميتواند بر اسلاميت رژيم مهرتاييد يا بطلان بکوبد.

حالا همين رابطه است که دچار بحران شده است. رژيمی که جمهوريت، مشروعيت زمينی و مردمي، را از خودسلب کرده، زيرا به گفته صادق لاريجانی رئيس جديد قوه قضاييه برای حاکم حق و برای مردم فقط التزام قايل است، حالا اسلاميتش نيز بحرانی است.

مطابق قاعده تاريخ کارسخت گورکنان رژيم، به دست خودش فراهم شد و دستگاه ولايی حاکم حلقه به حلقه حايل های بين خود و مردم را از جا کند تا بتواند بطور متمرکز در مقابل مردم بايستد. اما با اين کار خود را عريان کرد: عريان دربرابر نگاه وحشت زده همه موتلفان سابق که محوريت ولايت فقيه در راس قدرت را پذيرفته بودند، عريان در برابرنگاه بيمناک «علما» که درصورت تاييد اسلاميت اين عفريت منفور و خطرناک سرنوشت شومی برای خود و «اسلاميت» خود رقم می زنند، و عريان در برابر مشت جمهور مردم که حاکميت را حق خود، و التزام به اين حق را وظيفه مامور خود در حکومت ميدانند.

هراس دستگاه ولايی از اينکه مطالبات مردم از طريق اختلافات و منافذ موجود در ائتلاف حاکم سر ريز کند، «بيت فقيه» را که بر راس اين دستگاه نشسته است مداوما به سوی در هم شکستن اين ائتلاف ها، خوردن سر ياران قديم و جايگزينی آن ها با دستگاه سرکوب رانده است. به موازات آن به تدريج بيت فقيه محل سکونت خود خدا تلقی شد و حکومت او، حکومت خدا برروی زمين. دستگاه دولتی نيز بايد يک سره به دستگاه سرکوب تبديل شود. اگر توصيف گويای لاريجانی را به کار بگيريم، اولی «حق» حاکم را تامين ميکند، دومی «التزام» مردم به اطاعت از فرمانروا را.

نکته مهم و مرتبط با موضوع اين مقاله اين است: در اين چارچوب نه فقط حق حکومت فقيه بر مردم، بلکه اسلاميت رژيم هم با سرنيزه تعين پيدا ميکند. چون اگر اسلاميت رژيم از طريق اجماع مراجع تقليد تاييد نشود، دستگاه نظامی و زور است که بايد هويت اسلامی آن را تعيين کند. در اين چارچوپ، صاحبان قدرت يعنی دربار فقيه و صاحب منصبان نظامی و امنيتی روحانيونی را در قدرت شريک ميکنند که کاملا مطيع باشند. «روحانی» در اين رژيم به کسی خطاب ميشود که نه فقط در برابر دربار خامنه ای بلکه در آستان چکمه پوشان و امنيتی ها سرفرو بياورد، ردايش را روی سر کسانی بگيرد که در زندان ها به دختران و پسران تجاوز ميکنند و عمامه اش را گرو بگذارد تا برای کسانی که دکتر بنی يعقوب و ترانه موسوی را ربوده و بعد از تجاوز جسدشان را به خانواده تحويل داده يا در بيابان رها ميکنند مصونيت بخرد. و اگر دريک مورد از اين «وظايف» کوتاهی يا حتی سوال کند، عمامه اش را از سرش می اندازند، تروريست و نوکر بيگانه خطابش ميکنند و حتی مثل شجونی «انتحارفيزيکی» او را «پيش بينی» ميکنند.

ولايت فقيه در اوج گنديدگی خود و درست هنگامی که دستگاه روحانيت بر قله قدرت دولتی نشسته است و خونش آبی محسوب ميشود، روحانيت را به لحاظ اخلاقی به ذلالتی دچار کرده که در تاريخ ايران کم نظير بوده است. کافی است به ياد بياوريم پهلوی ها که با قدرت بيش از حد روحانيت به نوعی سر ستيز داشتند، هرگز در ملاء عام به آخوند آنقدر درشت نگفتند که امروز حکومت آخوند به آخوندی که پشت سر شکنجه گران متحد دربارفقيه نماز نخواند و آنکه به او درشت نمی گويند در نگاه مردم در قعر حضيض جای دارد.

اين البته از خواص سرنيزه ای است که دستگاه ولايت به عنوان منبع مشروعيت برآن نشسته است. توجيه حکومت سرنيزه با حق اعمال سلطه برهمه به نيابت از خدا، از رژيم ولايتی هيولايی ساخته که مشابه آن را تاريخ فقط در دولت های فاشيستی پيش از جنگ دوم ديده است که آنهم اوج گنديدگی ايدئولوژی سلطه با توسل به عقب مانده ترين و پست ترين مشتقات آن – يعنی نژادپرستی – و ترکيب آن با قدرت نظامی در شرايط يک بحران عمومی سرمايه داری و سرگشتگی سلطه گران بوجود آمده بود. اين هيولاست که بعد از کودتای انتخاباتی اخير عريان در مقابل چشم جهانيان قرار گرفته است. بحث «اسلاميت» رژيم از اين هيولای نظامی جا نيست. پس اندکی روی آن متمرکز می شويم.

اعتراف
درجريان حوادث دو ماهه اخير مقامات وابسته به دستگاه ولايت به اعتراف های مهمی اقدام کرده اند که حماسه آفرينی های مردم و فجايع تکان دهنده ای که سرکوبگران مرتکب شدند، برآنها سايه انداخته است. اين اعتراف ها برخلاف «اقراربگيری»های خود رسوا کن و چندش آور در شوهای امنيتی نه با زور بلکه به طيب خاطر و در کمال آزادی صورت گرفته است. مصاحبه علی سعيدی نماينده خامنه ای در سپاه با ايلنا حاوی يکی از اين «اعتراف» هاست. سعيدی در اين مصاحبه توصيفی از سازوکار دستگاه دولت ولايتی به دست ميدهد که هرچند به اشاره و پاره پاره و محدود به فعاليت سپاه پاسداران است، اما به خوبی ماهيت فاشيستی اين دولت را به نمايش ميگذارد.

سعيدی در مصاحبه تاکيد ميکند فعاليت سپاه به مسايل نظامی محدود نمی شود. فقط بخشی ازحوزه های فعاليت سپاه که او در اين مصاحبه به آنها اشاره ميکند عبارتند از ارتش، اطلاعات، انتظامات شهري، پرواز، اقتصاد، فرهنگ ازجمله فعاليت رسانه ای و سايبري، انتخابات… بنا بر توضيحات سعيدي، فعاليت سپاه در هريک از اين حوزه ها مضمون همان حوزه را پيدا ميکند مثلا وقتی سپاه به عنوان «معين وزارت اطلاعات» عمل ميکند، «فعاليت های آن در اين عرصه ماهيت اطلاعاتی به خود ميگيرد»، يا در حوزه اقتصاد سپاه خود راسا»پروژه های زيرساخت های اقتصادی کشور» را در دست دارد، «انتخاب افراد»، برعهده آن است و دايما هم به سمتی ميرود که «موارد سنگين» را عهده بگيرد.

با اين حساب بودجه 5000 ميليارد تومانی که برای اين ارگان تعيين شده، با همه بزرگی اش فقط بخشی از امکانات مالی آن را نشان ميدهد، زيرا فعاليت سپاه به عنوان معين همه و هر نوعی فعاليتی در کشور آن را در ماليه و حسابداری اين بخش ها سهيم ميکند.

اين عملکردهای سپاه، به گفته سعيدی «فعاليت موازی مفيد» است يا به عبارت روشن تر فعاليت موازی نيست بلکه مداخله مستقيم و مديريت فعاليت آن حوزه است زيرا به گفته سعيدی «با هماهنگی طرفين و دستگاه های بالادستی صورت ميگيرد.»

طبيعتا فعاليت سپاه در حوزه انتخابات هم مثل ساير حوزه ها يک «فعاليت موازی» نيست بلکه سپاه مستقيما در سياست انتخاباتی مداخله و در واقع آن را اداره ميکند و اگر توصيف سعيدی در مورد «فعاليت موازی مفيد» را بپذيريم لابد «با هماهنگی طرفين و دستگاه های بالادستی». در اين رابطه سعيدی صراحتا فرمان خمينی مبنی برعدم ورود نيروهاى مسلح و سپاه در عرصه انتخابات و سياست جناح ها را رد کرده و تاکيد ميکند اين مربوط به وقتی بود که اختلاف نظر در سپاه مجاز بود و افراد حزبی وارد سپاه ميشدند. توضيحات سعيدی حاکی از آن است که اکنون سپاه تصفيه شده و به «مجموعه‌اى واحد و منسجم و يكپارچه به فرامين و دستورات ولي‌‏فقيه» تبديل گرديده و وظيفه اخص آن اين است که سراسر کشور رااز طريق مداخلات در تمام حوزه ها از فرهنگ تا اقتصاد، از سرکوب شهری تا اطلاعات و انتخابات برای اطاعت ازامر فقيه به خط کند.

بنا بر توضيحاتی که سعيدی می دهد سپاه «فراجناحى بودن نسبت به ولى فقيه» را «خطر» تلقی ميکند و در هر انتخاباتی خط فقيه را به صورت فرامين انتخاباتی که همه احزاب بايد از آن تبعيت کنند صادر ميکند. سعيدی صريحا حکم صادر ميکند هرحزبی که ميخواهد فعاليت کند «تنها راهش اين است كه به خط رهبرى» بپيوندد.
کافی است در توضيحات سعيدی به جای اصطلاح رهبر، دويچه، يا فوهرر را بگذاريم تا مدل حکومتی که او مدافع و مجری آن است روشن تر به نمايش گذاشته شود.

تازه اين فقط سپاه است که هرچند مهم ترين ارگان سرکوب رژيم است، ولی با انبوهی از دستگاه های اطلاعاتي، امنيتي، نظامی و شبه نظامی ديگر از قبيل بسيج، ناجا، لباس شخصی ها، و ده ها محفل آماده برای تهاجم به مردم از قبيل انصار و ايثار و امثالهم تکميل ميشود.

به عبارت ديگر حالا صحبت از آن «غده ای» نيست که در زمان رياست جمهوری خاتمی می گفتند در وزارت اطلاعات «کشف» شده بود. حالا صحبت از يک هيولای خطرناک است که تمام جامعه با ساختارهای لشگری و کشوري، مدنی و دولتي، مقننه و قضايی را در درون شکم خود هضم يا محبوس و گرفتار کرده است. حتی ساختارهای رسمی و قانونی رژيم که مردم ما آنها را پايگاه ارتجاع حاکم ميدانند و از بيشتر آنها به شدت متنفرند مثل قوه قضايی و دادستانی و مجلس و دولت فقط نمادهای ظاهری هستند که بر اندام های چندش آور اين هيولا الصاق شده اند. به اين دليل است که در جريان سرکوب معترضين به تقلب انتخاباتی می بينيم عليرغم وجود ده ها زندان و شکنجه گاه علنی و مخفي، وزارت کشور رژيم به شکنجه گاه بازداشت شدگان تبديل ميشود. کهريزک به يک «اشاره» و بدون فوت وقت به قتلگاهی تبديل شد که روی ابوغريب و گوانتانامو و کيتزيوت زندان معروف اسرائيل را سفيد کرده است. زيرا در هيچکدام آنها فرزند «خودی ها» را زير شکنجه نکشته اند. اين در حالی است که بعدا معلوم ميشود که هيچيک از نهادهای رژيم رسما مسووليت اين بازداشتگاه را برعهده نداشت و حتی دستور تعطيل آن مدت ها قبل صادر شده بود. اما عليرغم اين دستور مامور نظامی و انتظامی و امنيتی و قضايی به استفاده «غيرقانونی» از آن ادامه ميدادند.

اين چه نيرويی است که برايش همه نهادهای رسمی و اداری حکومت اعم از وزارت خانه و رسانه و مجلس و اداره، حکم بازداشتگاه و مرکز بازجويی و شکنجه و اقراربگيری و اتهام زنی و قتلگاه را دارد و اين نهادها را، بدون توجه به تابلوی ظاهری شان، به طرفه العينی برای مقصد اصلی يعنی سرکوب شهروندان به کار ميگيرد؟ دولتی که در آن دستگاه های نظامی و امنيتی به اين شيوه همه نهادهای حکومتی را بلعيده و در خود هضم کرده و با سرهم کردن يک ايدئولوژی مبتنی بر سلطه انحصاری و تمام گرا قدرت خود را توجيه ميکند چيزی به جز فاشيسم نيست.

سعيدی در مصاحبه های متعدد خود، تبديل همه ساختارها و عملکردهای حکومت به ماشين شکنجه و سرکوب را، «چابکی» خوانده و آن را تحسين ميکند. او در انتهای مصاحبه فوق الذکر با ايلنا ميگويد «نگرانی هايی وجود داشت که پاسدارنسل دوم و سوم انقلاب چه موضعی داشته باشد» و بعد ابراز رضايت ميکند که «آنها در برابر اغتشاشات خوب پاسخ دادند.»

واقعيت اين است که آنها خوب ميدانند اين ماشين غول پيکر سرکوب بايد اکثريت قاطع شهروندان عادی کشور، و نه فقط گروه های سياسی يا رهبران آنها را، بکوبد و چون نگران بودند اين امر باعث شود دست و دل مستخدمين خرده پای دستگاه شان هنگام سرکوب بلرزد، در سال های اخير آنها را برای قتل برادر و خواهر و همسايه تمرين ميدادند. اين يکی از اهداف مهم «طرح امنيت اجتماعی» بود. بسياری شگفت زده بودند رژيمی که زير تهديد مستقيم نظامی و محاصره اقتصادی قرار دارد، چرا بی دليل قانع کننده ای به شهروندان کشور بند کرده و «برای خود دشمن می تراشد». اما رژيم مثل يک دولت اشغالگر اکثريت شهروندان را دشمن ميداند و خود را برای سرکوب اين انبوه دشمن آماده ميکرد. مامورينی که بتوانند در خيابان و در مقابل چشم مردم، با خشونت به جان يک «خواهر» يا يک «برادر» افتاده و به جرم «بدحجابی» يا پوشيدن يک چکمه يا فلان تی شرت او را سوار مينی بوس امنيتی کند و به بازداشتگاه ببرد، بعد هم ميتواند همين «خواهرها» و»برادرها» را با ضرب و شتم توی ماشين قفس دار انداخته به بازداشتگاه های مخوف ببرد و به آنها تجاوز کرده و رضايت نماينده خامنه ای در سپاه را تامين کند. موفقيت آن «پاسداران نسل دوم و سوم» که از «امتحان» پيروز در آمده اند، بدون تمرين قبلی نبوده است.

طنين سکوت
درطول سال های اخيرهر قدر نقش ماشين سرکوب در تثبيت قدرت انحصاری رژيم ولايی افزايش می يافت، جلب توافق روحانيون در مشروعيت بخشيدن به آن کاهش می يافت. در حاليکه دربار ولايی و متحدان نظامی آن از بحرانی که آمريکا در منطقه آفريده است، نهايت استفاده را کرده و ائتلاف های اسلامی خود در خارج را گسترش ميدادند، در داخل کشور ائتلاف روحانيت بيش از پيش گسسته ميشد. ريزشی که از آغاز و با آيت الله منتظری شد، درطول سالهای رهبری خامنه ای شتاب گرفت و به چهره هايی مثل اردبيلي، صانعی ، موسوی تبريزي، موسوی خوئينی ها، محتشمی پور، هادی غفاری و دهها روحانی ديگر در دوره اخير کسانی مثل کروبي، خاتمی و سرانجام رفسنجانی اضافه شده است. اگر اولی ها در دوره سی ساله در مقاماتی مثل حاکم شرع و دادستان انقلاب ورياست در اين يا آن نهاد وابسته به رژيم به بسيج و سازماندهی نيرو برای ولايت فقيه در داخل و خارج مشغول بوده و مخالفان استبداد دينی را قلع و قمع ميکردند، دومی ها روسای جمهور و مجلس رژيم بودند.

بايد توجه داشت بين گسست منتظری و رفسنجانی از دستگاه ولايت تفاوت وجود دارد. اگر چه اعتقاد آيت الله منتظری به ولايت فقيه از بنيان با دمکراسی در تضاد است اما او در وفاداری به تصوير رويايی خود از ولايت فقيه، از نظامی که تصور ميکرد از اصول منحرف شده است فاصله گرفت. همين وفاداری او به رويای خود بود که اورا به موضع گيری فراموش نشدنی عليه قتل عام زندانيان کشاند و به تنها روحانی معترض به آن جنايت هولناک آنهم در حين ارتکاب جنايت تبديل کرد. اگر چنين شخصی در اين نظام در «انزوا» و حصر قرار نگيرد عجيب است. اما رفسنجانی نه فقط از «استوانه» های همين «نظام اسلامی واقعا موجود» است، بلکه سازماندهنده بزرگ ائتلاف های نگهدارنده ی آن و معمار راه های عبور از بحران برای اين نظام بوده است. بسياری نوشته اند و به نظر ميرسد درست باشد که نقل قول او از خمينی برای انتصاب خامنه ای به عنوان جانشين خمينی يک دروغ سرهم بندی شده بود، در حاليکه خودش نخست مدافع شورای رهبری بود. اما خدمات او به «نظام اسلامی واقعا موجود» عموما و ولايت خامنه ای خصوصا، به همين محدود نمی شود. در عبور از تنگناها و بحران های مهم، هدايت سياسی او برای نجات نظام و حفظ تعادل پايه ای آن نقشی کارساز داشته است، از جمله در جنگ و انتخابات 76. در شرايطی که نظام از همه سو در انزوا قرار داشت، او با ايجاد کانال از حوزه گرفته تا بازار، از رابطه های متصل به کاخ سفيد ريگان در زمان خمينی گرفته تا قلب امپراتوری نفتی چنی و استات اويل در زمان خامنه ای – که البته با توافق خود خامنه ای صورت می گرفت، منافذی برای تنفس و مهم تر از آن رشته هايی برای حفظ تعادل نظام در داخل باز کرد. چنين شخصی مرکز ارتباطات است و گسست از او انزوای دستگاه ولايی را بيشتر به نمايش ميگذارد تا انزوای خود او را.

دستگاه ولايی وقتی به اين گسست قطعيت داد که آن هيولای فاشيستی را که سعيدی معرفی کرده ساخته بود. در اين شرايط روحانيون معترض زير مشت غولی يافتند که از آستين خودشان بيرون آمده بود. درست مثل اصلاح طلبان که ده سال تمام تريبون های امنيتی نظام فرياد زدند اصلاح طلبی را ساختار شکنی تلقی می کنند و آن را قلع و قمع خواهند کرد. اما آنها به قصه بافی در مورد اصلاحات ادامه دادند تا خودشان از شکنجه گاه های رژيم سر برآوردند. روحانيت نيز به خاطر برخورداری از مواهب بيشمار دولت اسلامی که روحانيت شيعه را در راس قدرت قرار داده از نقد جدی دستگاه نظامی – ايدئولوژيک جديد ولايی طفره رفته و از افشای اسرار جنايات موحش آن خودداری کردند تا وقتی که نيروهای امنيتی چماق را روی عمامه کوبيدند و تريبون های امنيتی صاحب عبا را تهديد کردند که يا تسليم شود يا او را به دادگاه خواهند کشاند.

بخش بزرگی از روحانيون که سال ها در «تمام کش» کردن اسيران شرکت کرده بود و بعد در برابر جنايات بی شمار دستگاه که در اين اواخر از قتل «محاربين» يعنی مخالفين نظام استبداد دينی گذشته و دامن شهروندان بی گناه مثل دکتر زهرا بنی يعقوب را ميگرفت سکوت کرده بودند وقتی خطر هيولا به بالای سر خودشان رسيد به مقاومت برخاستند و با مقاومت خود اسلاميت نظام، يعنی مشروعيت اسمی مذهبی آن را نيز زير سوال برده اند.البته اين هنوز به آن معنا نيست که دستگاه عالی روحانيت شيعه آماده رودررويی با بيت فقيه است. فوايد دنيوی رژيم اسلامی برای اين دستگاه و مراجع قدرتمند آن بيش از آن است که تا لحظه آخر حاضر باشند از آن دل بکنند. مساله اين است که اساس فلسفه مشروعيت اسلامی رژيم نيز حالا بر قدرت سرنيزه استوار است و هيچ مرجعی نمی تواند اطمينان داشته باشد اگر دست از پا خطا کند به سرنوشت کروبی دچار نشود و همين است که نارضايی عميق در دستگاه روحانی را دامن زده است. به عبارت ديگر در «اندرونی آقا» غوغاست و بحران سراپای آن را گرفته است. شايد گوياتر از اعتراضات روحانيونی مثل صانعی که سال ها بود مخالفت خود را اعلام ميکردند، صدای سکوت بخش بزرگی از روحانيت سنتی باشد. ژان پل سارتر نوشته بود اگر هرکلمه را طنينی هست، هرسکوت نيز طنين خود را دارد. امروز بنا بر برخی منابع تنها دو تن از مراجع سنتی کودتای انتخاباتی را تاييد کرده و به احمدی نژاد تبريک گفتند. در طنين اين سکوت صدای ريزش آجرهای بنای رژيم ولايی به خوبی شنيده ميشود.

قابله ماهر
اگرچه کارگورگنی نظام و از بين بردن هرنوع مشروعيت آن را خودش با تکيه انحصاری برسرنيزه انجام داد، اما اين جنبش توده ای بود که اين هيولای زشت را از بطن مادر جدا کرد و عريان در مقابل ديدگان همه گذاشت. اين قابله هنرمند بود که شکاف بين روحانيت را به وضعيت انقلابی تبديل کرد و بخش بزرگی از اصلاح طلبان مردد و روحانيت محافظه کار را مجبور کرد در مقابل رژيم ولايی – نظامی بايستند.

مردم معترض با چابکی شگفت انگيزی به سرعت از فرصت به دست آمده و اعتراف ضمنی خامنه ای به رهبری کودتا استفاده کرده و از ولايت فقيه عبور کردند. آنها با فريادهای الله اکبر و استفاده از نمادهای اسلامی انقلاب 57، با هشياری مشروعيت اسلامی نظام را هم زير سوال برده و صدای در هم شکستن ستون فقرات آن را به گوش جهانيان رساندند.

روحانيون، حاکم يا معترض، به خوبی معنای اين فريادها را می دانند. مگر نه اينکه در طول تاريخ روحانيون نخستين دسته روشنفکران بودند که فرهنگ طبقه حاکم را از پائين و از طريق حشر و نشر با مردم مسلط ميکردند و در انقلاب ها و تحولات بزرگ در شرق و غرب مکررا در درک تغيير روحيه مردم پيشقراول بودند. مهم نيست که اين فريادهای الله اکبر از سر ايمان مذهبی است يا به عنوان وسيله از آن استفادده ميشود، مهم اين است که اين صدای درد مشترک مردم است. آنها به خوبی ميدانند وقتی آه مردم مظلوم به هم پيوسته و از کوی و بام به آسمان رفته است ملت های يهودی به مسيحي، زرتشتی به مسلمان و کاتوليک به پروتستان تبديل شده اند. آنها ميدانند در اين شرايط مذهب شکل است و برانداختن قدرت جابر مضمون.

روحانيون مدافع کودتا که حالا ديگر وجهه و مشروعيت اسلامی خود را بکلی از دست داده و بيش ازپيش به آخوندهای درباری شبيه شده اند و حتی بدتر از آنها، چون مستقيما مامور سازماندهی شکنجه و قتل و تجاوز جنسی هستند، در فريادهای مردم ناقوس مرگ خود را می شنوند. و روحانيون سنتی در برابر اين سوال قرار ميگيرند که آيا بايد سرنوشت خود را به آنها گره بزنند. بعلاوه تيغ ماشين نظامی فقيه به آستان بسياری از روحانيون رسيده است و توبه هم فايده ای ندارد زيرا اين نظام به توابان هم نمی تواند اعتماد کند و سرانجام آنها را به دار می سپارد. در اين شرايط توسل به پائين هم ميتواند راهی برای نجات آنها باشد و هم شايد وسيله ای برای تبری از ستم های گذشته.

در رابطه با مواضع نيروهای اسلامی دو نکته قابل توجه است.
يک: ابراز وفاداری به ولی فقيه سابق و فريادهای «امام، امام» بخش بزرگی از روحانيون معترض- به سخنرانی گرگان آيت الله صانعی گوش دهيد – رويای بازگشت به ائتلاف بعد از انقلاب است. اين امر بخشی از اپوزيسيون را چنان نگران کرده که گروهی از آنها افشاگری در مورد عملکرد اين ائتلاف در آغاز انقلاب را حتی از افشای جنايات کنونی دستگاه ولايی – نظامی پر رنگ تر می کنند. در حاليکه به نظر نمی رسد اين نگرانی پايه محکمی داشته باشد، زيرا آن رويا از دست رفته و ويران شده است و بازگشت به آن امکان پذير نيست. کارکرد عملی اين رويا چه خود اين ائتلاف بخواهد چه نخواهد، افشای ماهيت خودکامه دستگاه فقاهتی کنونی و ماهيت انحصاری آن است. آينده و سرانجام جنبش دمکراتيک را ميزان سازمان يافتگی مردم و قدرت آنها در پی گيری مطالبات شان تعيين خواهد کرد، امری که برای بنای آن بايد بيل متوسل شد نه شعار. به کارگل بايد پرداخت نه رقابت برای راه رفتن روی فرش قرمز.

دو: ابراز وفاداری به ولی حاضر و فرياد «وا امام زمان» عوامل کودتا و روحانيون وابسته به دربار فقيه هرچند به منظور تهديد و فراخوان تسليم به دستگاه ولايی – نظامی سرداده ميشود، اما در بطن خود فروپاشی مشروعيت ولايت فقيه و انزوای آن را نشان ميدهد. وقتی تيمسار بی غيرت به امام زمان نامه مينويسد وبا شرح مظلوميت ارتش ظالم خود از او درخواست ميکند ورقه مشروعيت رژيم را با پست سفارشی به زمين ارسال کند، به روشنی عدم امکان کسب اعتبار و مشروعيت برای رژيم در روی زمين را به نمايش ميگذارد. فرق او با بيچاره ای که به فال نخود يا چاه جمکران دخيل می بندد اين است که اينها تا دندان مسلح اند و جز سلاح و ارعاب راهی برای ادامه حيات ننگين رژيم پيدا نمی کنند. ظهور شتابان امام زمان در صحنه سياست کشور توسط عمله کودتا، نشانه سقوط امام زمين هم هست.

در حقيقت همه، حتی رژيمی ها، خود را برای خاکسپاری ولی فقيه آماده ميکنند. فقط طرح هايی مثل «شورای رهبری»، «بازگشت به خط امام»، «استفاده از ظرفيت قانون اساسی» نيست که بوی «بعد از ولايت» ميدهد. وقتی مصباح يزدی ميگويد اطاعت از احمدی نژاد اطاعت از خداست، برای دولت های ضياء الحقی «بعد از امام» تدارک می بيند که به نام خدا و به يمن ماشين نظامی بر قدرت دولتی بنشينند. اما دولت ضياء الحقی ديگر دولت فقاهتی نيست. بوی الرحمن ولايت بلند شده است.

«ولايت فقيه» امروز موجود کمرشکسته و آبرو باخته ای است که تلاش ميکنند با قسم امام زمان و حايل سرنيزه قامت او را راست نشان دهند. انزوای آن تماشايی است. تازه نفس ترين نيروی موتلف ولايت فقيه در پائين، له شدگان از دست رفته ای هستند که خود رژيم آنها را «اراذل و اوباش» ميخواند و بخشی را فله ای و جنايتکارانه روی دار برد و بخشی را ذخيره کرد تا حالا سبعيت ناشی از انسانيت ويران شده آنها رابرای ضرب و شتم بهيمی و تجاوز به زندانيان کهريزک مورد بهره برداری قرار دهد. اين از ياران پائين. در بالا دستگاه دولت ولايی يک توده کرم در هم فرورفته، يک کنگلومرای مافيايي، است که بسياری از اعضای آن يا خويشاوند سببی و نسبی هستند يا از طريق شرکت در مخوف ترين جنايات رژيم به هم گره خورده اند. (آقازاده های) خامنه ای دستگاه امنيتی و رسانه ای را کنترل ميکنند، (با جناق) ولايتی را به وزارت کشور می برند تا زير زمين آن را به شکنجه گاه تبديل کند، (برادران) لاريجانی يکی در قوه قضاييه و ديگری در مجلس با متجاوزين به ترانه موسوی همکاری ميکنند و سومی در نهادهای تبليغی رژيم، شکنجه و تجاوز در سياه چال های رژيم را غسل اسلامی ميدهد. (پدر عروس) خامنه ای با يک سطل لجن دور افتاده که جنايات رژيم را به نام «حفظ نظام» ماله کشی کند.. و همينطور ميتوان ادامه داد. لابلای (اخوان) و (آقازاده) هاو ( باجناق) ها همکاران سعيد امامی و سازمان دهندگان قتل های زنجيره ای واقرار بگيرها و مهاجمان به کوی دانشگاه و ماموران نظامی که برخی نقش بادی گارد خامنه ای و بيت او را هم دارند مثل کرم می لولند. همه آنها هم دراشاعه فساد و چپاول اموال مردم دست دارند. حالا ديگر برای نشان دادن حقارت و پستی اين دستگاه کافی است يک آئينه بی زبان را جلوی آن بگذاريم. و بخش بزرگی از کار دستگاه امنيتی – نظامی شده است آينه شکستن.

قبل از انتخابات مصطفی اللباد کارشناس مسايل ايران هفته نامه انگليسی زبان الاهرام با اشاره به ائتلاف های درون حاکميت اسلامی که ميتوانست در شرايط متنوع برای تغيير جهت سياسی به خدمت گرفته شود، رژيم ايران را به پرنده ای افسانه ای تشبيه کرده بود که در لحظه مناسب ميتواند با ظاهر کردن ناگهانی بالهای اضافی درست در جايی که ميخواهد فرود آيد.

حالا کجاست آن بالها؟ رژيم حتی بالهای عادی اش را از دست داده و با سرکوب و جدايی ازتمام متحدانش و از همه اصلاح طلبان و از بخش بزرگی از روحانيون به زحمت تعادل خود را نگه ميدارد.
ميماند ماشين نظامی. اما استفاده از ماشين نظامی قواعد و شرايطی دارد. حتی رژيم هايی مثل کره و برمه هم با استفاده از يک تعادل سياسی بر قدرت مانده اند. يکی از فرماندهان سپاه گفته بود در سرکوب اخير از 30 درصد نيروی سپاه استفاده شده بود. ديديم همينقدرتوحش چه ضربات مهلکی بر رژيم وارد کرده است. تاسف نيروهای سرکوبگر از افشاگری ها، فقط بی آبرويی نيست، بلکه عمدتا اين است که چطور بايد در ادامه از صد در صد اين ماشين جهنمی استفاده کند که خودش از هم نپاشد.

مشکل رژيم نظامی نيست، سياسی است. رژيم يک ماشين جهنمی نظامی را در اختيار دارد که طی سی سال برای سرکوب مردم ساخته شده است، اما ابزار سياسی را از دست داده است. مردم ابزار نظامی ندارند و سی سال سرکوب رژيم را تحمل کرده اند، اما همه برگ های سياسی در دست آنهاست و از نظر سياسی رژيم را فلج کرده و در موضع برتر قرار گرفته اند.

حالا هرچه رژيم از ماشين سرکوب گسترده تر استفاده کند، بيشتر خود را منزوی و رسوا ميکند و تعادل بيشتر از پيش به نفع مردم تغيير خواهد کرد. و مردم هرچه هوشمندانه تر از برگ های سياسی خود استفاده کنند، ماشين سرکوب بيشتر از ازپيش کارايی خود را از دست خواهد داد. کلمه کليدی در اين ميان مطالبات است. اگر اقشار هرچه وسيع تری از مردم با هويت خود و مطالبات خود به ميدان بيايند، آنوقت تيمسارها مجبور خواهند شد مقام وارفته و کمر شکسته ولايت را رها کنند و واقعا «به امام زمان پناه ببرند.»