Archive for the ‘گزارشات’ Category

ابهام در موفقیت‌آمیز بودن سرنوشت خودروسازان ایرانی در ونزوئلا

نوامبر 30, 2009

ابهام در موفقیت‌آمیز بودن سرنوشت خودروسازان ایرانی در ونزوئلا
سیاست تصمیم مي‌گیرد یا اقتصاد؟

حميدرضا بهداد
«احداث سایت خودروسازی در ونزوئلا سیاسی است».
این جمله را بارها از زبان برخی کارشناسان شنیده و از آن سو البته مسوولان وزارت صنایع و خود خودروسازان تقریبا هیچگاه زیر بار تایید آن نرفته اند.

ونزوئلا کشوری واقع در آمریکای جنوبی به حساب مي‌آید و هر چند روابط سیاسی – اقتصادی آن با ایران در دولت هشتم استارت خورد، اما با روی کار آمدن دولت نهم در سال 84، رابطه ایران و ونزوئلا روز به روز داغ‌تر شد و هم اکنون نیز این دو کشور، دورانی پر حرارت را در مناسبات سیاسی-اقتصادی خود مي‌گذارانند، مناسباتی که خودروسازی ایران نقشی مهم را در آن داشته و در عین حال بسیاری از کارشناسان معتقدند هزینه‌های گزافی در این زمینه روی دست دو خودروساز بزرگ ایران گذاشته شده است.
از دید کارشناسان اینکه ایران خودرو و سایپا با صرف هزینه‌هایی میلیاردی اقدام به احداث سایت تولید خودرو در ونزوئلا کرده‌اند، اگر صرفا سیاسی نباشد، حداقل سیاسی-اقتصادی بودن آن غیرقابل انکار است، این گفته کارشناسان در شرایطی است که هم اکنون با توجه به کاهش آمار فروش و تولید انواع خودرو در ونزوئلا، در حال حاضر باید گفت که جنبه اقتصادی احداث سایت تولید خودرو در اين کشور با تردیدهایی روبه‌رو است.
طبق گزارشی که روز گذشته، ایسنا روی خروجی خود قرار داد، 70‌درصد بازار خودرو ونزوئلا در اختیار سه خودروساز بزرگ دنیا یعنی جنرال موتورز، فورد و تویوتا است و جالب‌تر آنکه، فروش و تولید خودرو در این کشور آمریکایی طی 9 ماه نخست سال جاری میلادی و در مقایسه با مدت مشابه سال گذشته، به ترتیب 50 و 7/17‌درصد کاهش را به خود مي‌بیند.
در همين حال کارشناسان پيش‌بيني کرده‌اند كه رقم توليد خودرو در ونزوئلا طی سال 2009 میلادی در مجموع با كاهشی حدودا 27‌درصدي نسبت به سال 2008 به 98‌هزار و 900 دستگاه برسد. هم‌اكنون جنرال‌موتورز آمریکا که بزرگترين خودروساز فعال در ونزوئلا به شمار مي‌رود، طی 9 ماه سال جاری میلادی در مجموع 40‌هزار و 140 دستگاه خودرو در بازار ونزوئلا به فروش رسانده، که این موضوع از ارتقاي سهم جنرال موتورز در بازار خودرو این کشور و رسیدن آن به 37.6 درصد حکایت مي‌کند.
همچنین سهم فورد به عنوان دیگر خودروساز بزرگ آمریکا نيز در ونزوئلا طی 9 ماه امسال به 3/20‌درصد رسيد. دومين خودروساز بزرگ آمريكا در 9 ماهه امسال 21‌هزار و 679 دستگاه خودرو در ونزوئلا فروخته است. اما بزرگترین خودروساز دنیا یعنی تویوتای ژاپن نيز با فروش 12‌هزار و 337 دستگاه خودرو در ونزوئلا طی بازه زمانی مورد نظر سهمي معدل 6/11‌درصد از بازار خودرو اين كشور را به خود اختصاص داد. این آمار در شرایطی است که صادرات قطعات منفصله خودروسازان داخلی به سایت‌های خارجی شان، طی هفت ماه امسال و در مقایسه با مدت مشابه سال 87 حدود 75‌درصد کاهش یافته و به تبع آن تولید خودرو نیز در این سایت‌ها رو به نزول رفته است.
سایت خودروسازی ایران در ونزوئلا، در قالب شركت سرمايه‌گذاري مشتركی با نام «venirauto» ایجاد شده و 51‌درصد سهام آن در اختیار طرف ایرانی بوده و مابقی آن نیز متعلق به طرف ونزوئلایی است. در سایت مذکور که تنها به یک خط تولید مشترک مجهز است، سایپا، پراید 141 (بی‌کیفیت ترین خودرو داخلی) را تولید مي‌کند و ایران خودرو نیز به تولید سمند مشغول است.
حال با توجه به آمار تولید و فروش خودرو در ونزوئلا و همچنین کاهش تولید خودروسازان ایرانی در این کشور، این پرسش مطرح مي‌شود که با این شرایط آیا فعالیت دو خودروساز بزرگ ایران در کشور تحت رهبری هوگو چاوز صرفه اقتصادی دارد؟
آیا حال که 70‌درصد بازار ونزوئلا در اختیار محصولات لوکس سه خودروساز بزرگ دنیاست، ادامه تولید محصولاتی مانند پراید و سمند در این کشور صرف مي‌کند؟
در این بین هر چند وزارت صنایع ایران نیز اعلام کرده که طی سال آینده، 16‌هزار دستگاه خودرو در سایت ونزوئلا تولید خواهد کرد، اما باید توجه داشت که این 16‌هزار دستگاه، در صورت تولید، آیا قابلیت رقابت با محصولات آمریکایی و ژاپنی را دارند و اصلا مي‌توان همه آن را به فروش رساند؟
سایت بدون زنجیره قطعه‌سازی
اما نکته مهم دیگری که در زمینه احداث سایت تولید خودرو در ونزوئلا مورد انتقاد کارشناسان بوده و حتی خود خودروسازان نیز نسبت به آن واکنش نشان داده‌اند، عدم وجود زنجیره قطعه‌سازی در این کشور است.در حال حاضر قطعات خودروهای تولیدی در ونزوئلا و البته برخی دیگر از سایت های خارج از کشور، به صورت CKD ارسال مي‌شود و این موضوع هزینه‌های زیادی را در حمل قطعات مذکور به ونزوئلایی که هزاران کیلومتر با ایران فاصله دارد روی دست خودروسازان مي‌گذارد.
به گفته مدیرعامل پیشین ایران خودرو، غفلت خودروسازان داخلی از سایت‌های خارجی‌شان، موجب می‌شود تا سایر کشورها به خصوص چین جایگزین آنها در این سایت‌ها شوند که برای جلوگیری از این امر خودروسازان باید تلاش بسیاری صورت دهند تا به این طریق بتوانند سایت‌های صادراتی خود را حفظ کنند.
منوچهر منطقی معتقد است اگر در کشوری مانند ونزوئلا که فاصله ای طولانی با ایران دارد، زنجیره تامین قطعات خودرو ایجاد نشود، فعالیت خودروسازان کشور در ونزوئلا، صرفه اقتصادی نخواهد داشت. این گفته منطقی در شرایطی است که جواد نجم‌الدین مدیرعامل ایران خودرو، بهار امسال در چند نوبت عنوان کرد که سایت های زیان ده ایران خودرو را تعطیل خواهند کرد. وی البته نام سایت خاصی را نبرد و بعدها نیز اظهاراتش در این زمینه را پس گرفت، اين در شرايطي است كه به اعتقاد کارشناسان، سایت ونزوئلا یکی از گزینه‌های مدنظر نجم‌الدین برای تعطیلی بوده است. هر چند مسوولان دو کشور در راستای تداوم روابط سیاسی-اقتصادی تهران و کاراکاس، همواره بر اقتصادی بودن فعالیت خودروسازان ایرانی در ونزوئلا تاکید کرده و حتی هوگو چاوز رییس‌جمهور این کشور در زمینه فاصله طولانی کشورش با ایران، به کنایه عنوان کرده که «ونزوئلا در کنار ایران است»، اما با توجه به شرایط فعلی تولید و فروش در کشور یادگار سرخپوست‌ها، به نظر مي‌رسد یا باید در ادامه این فعالیت، تجدید نظر کرد یا اینکه اقداماتی را برای اقتصادی کردن حضور دو خودروساز بزرگ کشور در سرزمین چاوز انجام داد.
باید منتظر ماند و دید که سرنوشت خودروسازان ایرانی در ونزوئلا به کجا خواهد کشید و آیا سرانجام فعالیت آنها، موفقیت‌آمیز خواهد بود یا نه؟

گیريم كه ببنديد و بگيريد و بكشيد، با رويش جوانه ها چه مي كنيد

اوت 28, 2009

منصوره بهكيش :

گيريم برخي مادران و پدران پير و ناتوان شوند و نتوانند مانند سابق عمل كنند، با ساير مادراني كه جايشان را مي گيرند چه مي كنيد، با همسران و فرزندان شان چه مي كنيد. با خواهران و برادرانشان چه مي كنيد، با ساير اعضاي خانواده آنان چه مي كنيد، با دوستان و آشنايان و همسايه و همكارشان چه مي كنيد و در نهايت با مردمي كه امروز خود شاهد كشتار عزيزان خود هستند چه مي كنيد. بدانيد كه با ناديده گرفتن حقوق اوليه انساني، با دست خود اين شعله را شعله ور تر مي كنيد و روزي دامن شما را خواهد گرفت امروز سوم شهريورماه است. خواهر عزيزم زهرا را در چنين روزي در سال 1362 كشتند. هنوز پس از گذشت 26 سال نمي دانيم او به چه شكلي كشته شده است. زير شكنجه و يا به شكلي ديگر دو برادرم به نام هاي محمود و محمد علي نيز كه در سال 1362 دستگير شده  و به آنها حكم داده بودند{محمود 10 سال و علي 8 سال} و 5 سال از حبس تعيين شده{به حق يا ناحق را فعلا كاري ندارم} را كذرانده بودند و دوباره در شهريور سال 1367 در دادگاه هاي چند دقيقه اي محاكمه شده و به اعدام محكوم مي شوند و آنها را همراه تعداد زيادي از زندانيان به صورت دسته جمعي مي كشند و گروهي مدفون مي كنند ديروز صبح دوشنبه دوم شهريورماه، زنگ تلفن همراهم به صدا در آمد و مردي به نام آقاي صالحي پشت خط بود. ايشان از من خواست كه ساعت 3 بعد از ظهر براي پاره اي توضيحات به اداره پيگيري وزارت اطلاعات خيابان صبا بروم. دليل احضارم را جويا شدم و گفتند كه راجع به خاوران است. گفتم چرا دست از سر ما بر نمي داريد؟ مگر چه اتفاقي افتاده است؟ گفت لازم است بياييد و من هم رفتم. بس از كمي انتظار مرا به داخل بردند و دو نفر آمدند و عملا مشغول بازجويي شدند. حدود يك ساعت و نيم به طول كشيد. دو نفر كه نسبتا جوان بودند از من بازجويي كردند، قبلي ها نبودند
مي گفتند: ما خبر داريم كه شما خانواده ها را تشويق به رفتن به خاوران مي كنيد و خودتان نيز مي خواهيد به خاوران برويد. گفتم مسلم است كه به خاوران مي روم، مگر مي شود كه سالگرد خواهر و برادرانم به آنجا نروم. شما كه در جريان هستيد و دايم ما را كنترل مي كنيد و مي دانيد كه من در طي سال نيز به همراه تني چند از مادران مدام{معمولا هر دو هفته يك بار} به خاوران مي روم. اساسا نمي توانم كه به خاوران نروم چون خون به ناحق ريخته عزيزانم آنجاست. سايرين نيز چون در طي سال كمتر مي آيند طبيعي است كه در سالگرد عزيزانشان شركت كنند. اين نياز به تشويق من و سايرين ندارد. گفتند: شهريور نبايستي آنجا برويد الان شرايط بحراني است و اگر بياييد با شما برخورد خواهد شد. گفتم: شما هميشه با ما برخورد مي كرديد و هيچ وقت نمي گذاشتيد كه ما راحت به خاوران برويم. از هما ابتدا هر بلايي كه دلتان خواست سر ما آورديد، گرفتيد، برديد، تهديد كرديد، احضار كرديد، كتك زديد. خاوران را زير و رو كرديد، با ماشين هاي خود خاك عزيزانمان را لگدمال كرديد و مدام داغ ما را تازه كرديد ولي تمامي اين اذيت و آزارها را علاوه بر غم دوري از دست دادن آنها تحمل كرديم. باز دست از سر ما برنداشتيد و سال گذشته تمامي سنك ها و نشانه ها را با بتك خرد كرديد. برخي تلاش كردند سنگي بياورند و يا نشانه اي از عزيزشان بگذارند ولي اغلب ترجيح مي دادند كه خاوران به همان شكل متفاوت با ساير گورستان ها باشد. همان سنك هاي خرد شده را كنار هم مي چيدند و همان درختچه ها را آب ياري مي كردند. دوباره در ديماه 87 شبانه به خاوران حمله كرديد و بولدوزر انداختيد و تمامي نشانه ها و درختچه هايي را كه مادران با بشت هاي خميده و با دست هاي خود كاشته بودند نابود كرديد و براي موجه جلوه دادن كار خود و هم چنين از بين بردن نشانه ها، آنجا را درخت كاري كرديد آنهم نه درخت هاي شاداب و زنده، بلكه با درخت هايي كه بيشتر به تكه چوب هايي مي مانست و هم اكنون نيز تمامي آنها خشك شده است بالاخره برگه هايي چاب شده جلويم گذاشتند كه آن را تكميل كنم. تيتر آن اگر اشتباه نكنم چنين بود  مرتبطين به جريان هاي ماركسيستي » گفتم اين تيتر چيست؟ من امكان ندارد كه چنين چيزي را تكميل كنم. شما پيشابيش به ما اتهام مي زنيد و حتي مجرم قلمداد مي كنيد. ما خانواده هاي كشته شدگان هستيم، همين و بس. بايستي اين تيتر را خط بزنيد و بنويسيد «خانواده هاي كشته شدگان دهه 60 «. بازجو تيتر برگه ها را خط زد و از من خواست كه آنها را تكميل كنم. گفتم خوب حالا چه چيز را تكميل كنم. شما تمام اطلاعات من و خانواده ام را داريد. شما فقط قصد اذيت و آزار ما را داريد و ظاهرا از اين كار نيز لذت مي بريد. گفت اشكالي ندارد شايد برخي اطلاعات شما تغيير كرده باشد. گفتم باشد ولي بدانيد اين شما هستيد كه نمي گذاريد ما آرام بكيريم و دايم داغ ما را تازه مي كنيد. بالاخره شروع به تكميل كردن آنها كردم و فقط بخش هايي را كه لازم بود و آنها نيز از آن مطلع بودند نوشتم و ساير بخش ها را به دليل عدم حضور ذهن، خالي كذاشتم و نوشتم حضور ذهن ندارم. البته مسأله اصلي شان صفحه آخر بود كه از مجازات هاي اسلامي نوشته بودند و تعهدي كه مي خواستند بگيرند. آنها هدف شان اين بود كه براي عدم شركت در تجمعات به قول آنها غيرقانوني تعهد بدهم و در يكي از موادش اين بود كه افراد به قول آنها خاطي را لو بدهيم. گفتم: من قبلا گفته ام و هر بار كه مرا بياوريد نيز خواهم گفت كه چنين تعهدي نمي دهم و به خاوران نيز خواهم رفت و در هر جايي كه خانواده ها مراسمي بگيرند نيز شركت خواهم كرد و هيچ كس نمي تواند من را از اين كار منع كند. زيرا اين حق قانوني و طبيعي من است. در هيچ كجاي دنيا رفتن بر سر خاك و يا رفتن به خانه دوستان نياز به مجوز ندارد. گفت: رفتن به صورت فردي اشكالي ندارد ولي شما مي خواهيد دسته جمعي برويد. گفتم: اين مسأله را شما به وجود آورده ايد. شما آنها را گروهي كشته ايد و ما نيز طبيعي است كه براي برگزاري سالگردشان گروهي برويم. گفت: خوب بنويس كه تعهد نمي دهي، گفتم باشد. نوشتم: من به خاوران خواهم رفت و نه تنها اين كار جرم محسوب نمي شود بلكه هر آنكس كه مزاحم من شود مجرم است و به حقوق قانوني من تجاوز كرده و اين حقوق را از من سلب كرده است و أنها را بايستي مجازات كرد. گفت: مگر خاوران مال شماست. گفتم: خاوران مال كسي نيست. آنجا گورستاني است كه عزيزان ما آنجا دفن شده اند و به همين دليل براي ما بسيار قابل احترام است و اين حق ماست كه هر طور دلمان خواست به آنجا برويم و براي عزيزانمان مراسم بگيريم و هيچ كس نبايستي براي ما مزاحمتي ايجاد كند. امروز صبح نيز دوباره از اداره پيگيري صبا زنك زدند و گفتند كه شنيده ايم كه مي خواهيد پنج شنبه در منزل مراسم بگيريد و مرا تهديد كردند كه برگزاري مراسم در منزل نيز غيرقانوني است و در صورت انجام، با عواقب آن مواجه خواهيد شد. آري جزو برنامه من بود كه امسال سالگرد بكيريم ولي قبل از اينكه آنها زنك بزنند خودم به دلايلي تصميم گرفتم كه اين برنامه را به زماني ديگر موكول كنم. امسال خيلي دلم مي خواست كه مراسم بگيرم. آخرين باري كه مراسم گرفتم و خاطراتي از بچه ها را  خواندم، مادرم حالش به هم خورد و من خيلي نگران شدم. مادرم زني بسيار مهربان و فداكار و عاشق است. او عاشق فرزندانش بود و هست ولي آنقدر صبور و مقاوم است كه به ما دلداري مي دهد. از آن موقع ديگر مراسم نگرفتم ولي امسال مادرم نيز تمايل داشت كه مراسم بگيريم چون مي گفت ممكن است سال ديگر زنده نباشم. البته او زندگي را دوست دارد و ما همگي اميدواريم كه او و ساير مادران و پدران زنده باشند و باسخ گويي همه مسببين كشتار را به چشم خود ببينند. سال قبل نيز به مراسم يكي از خانواده هاي اعدام شدگان گروهي سال 67 به شكلي وحشيانه حمله كردند و مادران و خانواده ها را تحت فشار و تهديد و ارعاب قرار دادند و بعد از آن نيز هر يك را احضار كردند و از آنها تعهد گرفتند. البته بيشترشان اعلام داشتند كه به خاوران خواهند رفت و در مراسم نيز شركت خواهند كرد. صبح روز بعد پنج شنبه نيز به محل كارم كه يك بانك خصوصي است آمدند و گويي مي خواهند يك فرد مسلح را دستگير كنند به شكلي ناشايست مرا دستگير كردند و جلوي همكاران دو دست بند به دستم زدند، يكي به دو دستم و ديگري به دستگيره ماشين و با همان حال به بند 209 زندان اوين منتقل كردند. با اين خيال كه اين حمله ها مانع شركت خانواده ها در خاوران خواهد شد. ولي خانواده ها با عشقي وسف ناپذير براي تجديد ديدار عزيزانشان از تهران و شهرستان ها به خاوران رفته بودند. پليس هم به جهت حفظ امنيت كشور، نگذاشت مراسم برگزار شود و به خانواده ها حمله كرد، شيشه ماشين ها را شكست، پلاك ماشين ها را كند و خانواده ها را با دلي پر خون و چشماني پر اشك مجبور به بازگشت كرد. من را نيز شنبه آزاد كردند ولي همچنان تاوان آن دستگيري گريبانم را گرفته است. ولي آنها خيلي راحت مي گفتند مگر چه شده است. فكر كن سه روز مرخصي رفته اي.پاره اي از مشكلات پس از بازگشت به كار»>پس از 23 روز، اجازه بازگشت به كار را از بانك مركزي گرفتم ولي نتوانستم به جايگاه واقعي كار خود بازكردم. البته به ظاهر همان كار را داشتم ولي مدام محدودم مي كردند. به شكل هاي مختلف از شركت در برخي جلسات محدودم مي كردند. كار من نظارتي بود و جايگاه سازماني ام زير نظر هيأت مديره بود و مي بايستي عملكرد مديران اجرايي را به نحوي نظارت كنيم كه بر مبناي 4 اصل شفافيت، باسخ گويي، مسووليت بذيري و انصاف، حقوق و منافع دينفعان بانك شامل سهامداران، مشتريان، كاركنان، محيط زيست و جامعه را رعايت كنند. بر اساس جايگاه سازماني و منشور كاري اجازه داشتم كه در هر جلسه اي كه در بانك تشكيل مي شود شركت كنم و هر منبع و مأخذي را كه درخواست كنم براي بررسي در اختيارم بگذارند تا بتوانم كاستي ها را شناسايي و به هيأت مديره گزارش كنم. ولي با تصميم به اجراي اولين اصل با مانع جدي روبرو شدم چون اگر شفافيت وجود داشته باشد به راحتي تبعيض ها شناسايي مي شود و دريافتي هاي بسيار متفاوت خود را نشان مي دهد و باقي قضايا. سنگ اندازي برخي مديران شروع شد و موضوع دستگيري من نيز بهانه اي بود تا بتوانند به راحتي صلاحيت كاري من را زير سوال ببرند ولي من از آن بيدها نبودم كه به اين بادها بلرزم و تصور مي كردند كه با اين اذيت و آزارها من ميدان را خالي مي كنم و استعفا مي دهم ولي من همچنان براي بهتر انجام دادن كارم مي جنگيدم و منابع بيشتري را مطالعه مي كردم تا بتوانم با  دست پر اين كار را انجام دهم ولي غافل از اينكه در اين سيستم معيوب كه هيج كجاي آن شفافيت و باسخ كويي و مسةوليت بذيري وجود ندارد جطور مي توان انصاف را برقرار كرد. بالاخره يك اتفاق ناگوار كار من را به اتمام رساند. يك كاركر نظافت چي را بدون كلاه ايمني جهت نظافت به بالاي آرم بانك فرستادند كه از آنجا به زمين مي افتد و مغزش متلاشي مي شود و مي ميرد و هيچ كسي پاسخ گو نبود. يك بسر 21 ساله كه تنها نان آور خانه بود. من به اين امر اعتراض كردم و در يك نامه كتبي عدم رعايت نكات ايمني را گوشزد كردم و اعلام داشتم كه كاهش هزينه و كسب سود بيشتر به هر قيمتي اين نتايج را به بار خواهد آورد در حاليكه شما مسةول حفظ ايمني و بهداشت كار كاركنان هستيد. مديرعامل خوشش نيامد و گفت تو قصد اغتشاش در بانك را داشته اي و دستور اخراج بنده را صادر كرد. البته بعد به من گفتند كه استعفا بده و من نپذيرفتم و گفتم اين كار را نخواهم كرد و اخراجم كنند و علت اخراجم را نيز در نامه قيد نمايند كه بعد از چند روز متوجه شدند كه قرارداد يك ساله من كه قرار بود تمديد شود در حال اتمام است و بي سر و صدا قراردادم را تمديد نكردند. جون كار من نظارتي و كنترلي بود بايستي مقام نطارتي بانك از بركناري من مطلع شود، تقاضاي ملاقات با رييس بانك مركزي را كردم و خوشبختانه اولين بار به سرعت اين كار انجام شد! و نامه اي را كه نوشته بودم به ايشان نشان دادم و ايشان گفتند كه تو وظيفه ات را به درستي انجام داده اي، كاش امثال شما در اين كشور بيشتر داشتيم و اميد دادند كه تا 10 الي 15 روز ديكر به سر كارت باز مي گردي. ولي متأسفانه بعد از كذشت اين مدت چند باري به بانك مركزي زنك زدم و تقاضاي ملاقات كردم ولي ديگر اجازه ملاقات ندادند . متأسفانه اين قبيل مسايل و مشكلات در مملكت ما بسيار است. بخصوص در ميان ما خانواده هاي كشته شدكان افراد بسياري دچار اين قبيل مشكلات و يا مشكلاتي به مراتب بدتر شده اند ولي چه كسي پاسخگوست من بخش كوچكي از مشكلاتي كه برايم ايجاد كرده بودند را بيان كردم تا شايد روزي برسد كه هر يك از ما مسايل و مشكلاتمان را بازگوييم و نشان دهيم كه در طي اين سال ها بر ما چه رفته است. از يك طرف بهترين عزيزانمان را از دست داده ايم و از طرف ديگر از بسياري حقوق از جمله حقوق اوليه شهروندي محروم شده ايم و  حتي گاهي تصور مي كنيم كه اين محروميت حق طبيعي ماست. هم اكنون21 سال از شهريور تلخ و شوم سال 67 مي گذرد ولي همچنان براي گرفتن مراسم سالكرد عزيزانمان ما تحت فشار قرار مي گيريم و تهديد مي شويم. من به عنوان يكي از خانواده هاي كشته شدكان دهه شصت كه شش نفر از اعضاي خانواده ام را در سال هاي 60 الي 67 از دست داده ام مصرانه مي خواهم كه حقوق شهروندي ما زير پا گذاشته نشود.

کشتندت دخترم اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی

اوت 1, 2009

گزارش سایت تغییر برای برابری از اجتماع بزرگ مردم در بهشت زهرا

• زنی میانسال و چادری از میان جمعیت رو به مردم فریاد می زند:» فرار نکنید. تورا خدا فرار نکنید. حمله که می کنند بایستید مگر آن ها چند نفرند؟ اگر بایستید این آن ها هستند که در مقابل این جمعیت باید فرار کنند. »

وقتی ساعت ۱۵.٣۰ روز پنجشبه ٨/۵/٨٨ به بهشت زهرا می رسیم فکر می کنیم جزء اولین نفرات هستیم. در گوشه وکنار ماشین های نیروی انتظامی و کامیون های سیاهی را می بینیم که برای دستگیری آمده اند. نیروی های یگان ویژه هم در کناری از سر بی حوصلگی روی چمن ها دور از چشم مردم دراز کشیده اند.

– در بهشت زهرا خودروهای سرگردان را می بینیم که به دنبال قطعه ۲۵۷ می گردند زیرا قبل از آنها عده ای تابلوی معرف قطعه و جهت نما را کنده اند. اما مردم همدیگر را و قطعه را پیدا کرده و از هم انرژی و قوت می گیرند: جوانی که چند هفته پیش در خاک سپاری سهراب اعرابی شرکت کرده بود داد می زند من می دانم. مزار ندا باید همین جاها باشد؛ کناز سهراب. او همه را به محلی که باید می رفتیم فرا می خواند. دورترها باتوم هایی که در هوا می چرخد و فریادهایی که با گردو خاک وباد بالا می رود تا به تاریخ بپیوندد ترا به خود می خواند. جهت نما معلوم است :حضور مردم پیشرو، جمعیت ده میلیونی همیشه کارساز است. هزاران نفر بهشت زهرا را سیاه پوش کرده اند.

– عادت جدید و تجربه جدید مردم حضور خانوادگی در تظاهرات است که هم نشانه همه گیر وتوده ای شدن جنبش و هم حمایت نسل پیشین ازجوانان خانواده و حمایت از آنان در مقابل پلیس و ممانعت از بازداشت شان .

– قبرندا توسط نیروهای یگان ویژه احاطه شده است و از دور می بینیم که موتور سوارها با گاز اشک آور هم دور تا دور همین قطعه آماده ایستاده اند . مادر ندا که خودش اعلام کرده بود بر سر قبر ند حاضر می شود اعلام می کند که به دلایلی نمی تواند بیاید . او زمانی که جمعیت میلیونی برای بزرگذاشت چهلم ندا به بهشت زهرا می روند به تنهایی در پارکی به سوگ دخترش می نشیند.

– به جمعیت که نزدیک می شویم ماشین میر حسین موسوی را می بینیم که در میان مردم و نیروهای امنیتی و یگان ویژه به بیرون از در شرقی بهشت زهرا رانده می شود. هزاران نفر شعار می گویند:» مرگ بر دیکتاتور» و بعضی از افراد یگان ویژه که با لباس های مخصوص هستند رویشان را از مردم برمی گردانند لبخند می زنند ! و بعد هم کروبی است که به میان جمع می آید…

– دوباره مردم به هم می پیوندند و شروع به شعار دادن می کنند، صدای فرمانده یگان ویژه از پشت بلند گو به گوش می رسد که مردم را در صورت نرفتن تهدید به حمله می کند. اما مردم آرام آرام شعار می دهند و به پیش می روند تا به آخر قطعه می رسند. نیروهای دیگری از سوی دیگری دوباره سر قطعه ۲۵۷ حاضر می شوند. گاه نیروهای سرکوبگر خودشان را میان مردم می بینند و سعی می کنند تنها نباشند و خونسرد عمل کنند.
– برخورد زنان و مادران چشمگیر است. بعضی از زنان ومادران به نیروهای یگان ویژه گل می دهند. نیروها مردد می گیرند و برخی هم نمی گیرند یا می گیرند و پرت می کنند. می گویند بروید، بروید کاسه صبرمان لبریز می شود بروید. اما زنان حتی به آنها خرما تعارف می کنند و سعی می کنند با آنها حرف بزنند : «پسرم اینها مردم هستند. جوان ها را نزنید که بعدها شرمنده مردم نشوید !» اما برخی گوش نمی دهند و آماده حمله می شوند.

زنی میانسال و چادری از میان جمعیت رو به مردم فریاد می زند:» فرار نکنید. تورا خدا فرار نکنید. حمله که می کنند بایستید مگر آن ها چند نفرند؟ اگر بایستید این آن ها هستند که در مقابل این جمعیت باید فرار کنند. »

– در جای دیگری درگیری رخ داده و مردم دو بسیجی راگرفته و کتک می زنند. یکی می گوید بکشیدش، دیگری می گوید نه ما که از جنس اونا نیستیم ، ولش کنید! دیگری می گوید : کارتش را بگیرید که در اینترنت بگذاریم که فردا نیایند بگویند نیروهای بسیج نبودند که مردم را زدند و ….»

وقتی فاصله مردم وجوانان با گارد ویژه بسیار نزدیک می شود و آن ها خونسرد مردم را نگاه می کنند تاحمله کنند چندین زنان میانسال جلوی صف می آیند و سعی می کنند با ایجاد زنجیره انسانی حائلی بین جوانان و گارد باشند. فریاد بلند این زنان این روزها همه جا مانع لطمات بیشتر جوانان است که جلوه زیبایی از فداکاری مادرانه است.

رفته رفته که این جنگ و گریز ادامه می یابد مردم از قطعه ۲۵۷ دور می شوند و صف طویلی از تظاهرات در خیابان های دیگر شکل می گیرد و دیگر قطعه ۲۵۷ نیست که فریاد می زند اکنون تمام قطعات مجاور درگیر ماجرا شده اند. مردم ، زن و مرد در کنار یکدیگر، شعار در دست یا تصویر شهدا در دست شعارمی دهند: ‌ندای ما نمرده این دولته که مرده . عده ای دیگر فریاد می زنندسهراب ما نمرده این دولته که مرده

از گوشه و کنار حوالی ساعت پنج بعداز ظهر حضور مردم بیشتر می شود. هر کس با عکسی از گمشده جان باخته اش می آید. عکس نداها ،سهراب ها و کیانوش ها بر بالای دست ها در حرکت است. نه تنها علیه نیروهای سرکوب گر شعار می دهند که شعارها و نوشته های مربوط به زنان هم در دست های جمعیت دیده می شود

ما همه یک صداییم، ما همه یک نداییم / لغو قوانین ضد زن،/ آزادی بدون برابری !?/ دمکراسی بدون برابری زن و مرد معنی ندارد/ تا سپیده چند ندای دیگر درراه است ؟ / زنده باد آزادی، زنده باد دمکراسی / مادرداغدارم ما همه فرزندان توایم/ ما همه ندا و سهراب و اشکان تواییم / ندای ما نمرده این دولت است که مرده / تنها نداست که می ماند،/ کشتندت دخترم، اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی، / تغییر از پایین رخ می دهد ، همانچه در خیابان آفریدیم ،

ما مبارزه می کنیم : علیه تبعیض و نظامی گری / برای جهانی آزاد و برابر

ما مخالفیم با : تبعبض جنسیتی / تبعیض قومیتی/ تبعیض مذهبی / تبعیض فرهنگی / تبعیض اقتصادی

اولین مسافرانی که از قطار ۵۷ پیاده کردند زن بودند، امروز فرمان در دست زنان است …

از کنارصف تظاهرات کنندگان رد می شویم دختری با صدای بلند گریه می کند و خطاب به پدرش که از او می خواهد که بروند می گوید: نمی روم ، نمی روم .

مادرش هم به کمکش می آید و خطاب به شوهرش : چه کارش داری خوب همه هستند بذار بیشتر بمونیم. شوهر می گوید آخه ولش کنیم می ره وسط جمعیت. زنی دیگر دخالت می کند و و رو به زن می گوید خوب تو هم دست دخترت رو بگیر مثل من و مراقبش باش. زن با ناراحتی می گوید:‌ خوش به حال شما ها که آقاتون بالا سرتون نیست زن شنوده می گوید چرا امده اون هم توی جمعیته…

– جانبازی با پای مصنوعی هر دو عصای فلزی اش را به علامت V ( پیروزی ) و بالای سرش نگه می دارد و با اشکی از شوق و شادی تکیه داده به خودرویی و نظاره گر موج غرور انگیز تظاهرات مردم است. این صحنه توجه عده زیادی را جلب کرده و از او فیلم و عکس می گیرند .

– عده ای با کلمن آب و خوراکی و یا پاشیدن گلاب و آب به روی مردم تظاهر کننده عطر محبت می افشاندند .

زن و مردی میان سال در ماشین خطاب به زنان می گویند خوش به حالتان ما پایمان درد می کند نمی توانیم پیاده شویم. مرد جانباز بود و زن داغدارجنگ ، مرد می گفت من امیدی ندارم که با خون ریزی مشکل ما حل شود ما تجربه ۵۷ را داریم این طوری نمی شود باید فکری دیگر کرد و زنان درجواب به او می گویند: ما تا آخر هستیم. تجربه های ۵۷ را به کار خواهیم گرفت . عاقبت از شور و شوق زن و مرد از ماشین پیاده می شوند با خنده هایی بر لب .

زن میانسالی در کنار جمعیت گریه می کندوبا اشاره به دخترش می گوید:‌پدر او را دهه شصت اعدام کردند و ما حتی نتوانستیم گریه کنیم. خوش به حال مادر ندا که این همه جمعیت اسمش را فریاد می زنند. ای کاش همسر مرا الان اعدام می کردند که لااقل شهامت گریه کردن داشته باشیم، شهید من در مظلومیت کامل به خاک سپرده شد…

– مردی را ماموران لباش شخصی دنبال کرده اند و با باتوم به او حمله می کنند. فریاد می زنند بگیرش و سعی می کنند محاصره اش کنند که ضربه باتوم یکی از آنها به پهلوی او می خورد و چند همچنان در حال دویدن است. این ضربه با جیغ زنی می آمیزد و زن اشک ریزان جلو ی آنها می ایستد که نگذارد به سمت مرد بروند: آقا تورو خدا نزنیدش. دیدین رفت. نگیرینش. و لباس شخصی کلاه دار که اکنون به زن رسیده متوقف می شود. سرش را پایین می اندازد، سرعتش را کم می کند و حین عبور کردن از جلوی رن می گوید: «بیخشید خانم «. چند قدم آنطرف تر یک لباس شخصی دیگر رو به چند زن پرخاشگرانه می گوید مرض دارید می آین اینجا؟ و زن زیر لب زمزمه می کند: تو چه مرضی داری ؟

– در کناز آبخوری مردی خونین می رسد. باتوم فرقش را شکافته. تی شرتش را در آورده و تکه پارچه ای بر پشتش انداخته. زنان دورش را می گیرند. یکی دستمال در می آورد، دیگری دنبال باند است، زنی از کیفش تی شرت در می آورد و به او می دهد تا زودتر لباس خونینش را از انجا دور کنند. یکی می گوید زود باشید اینها خون را بو می کشند زودتر از اینجا دورشوید و مردم که حدودا ۵۰ سال دارد می گوید: تازه اولشه باید برم …

زنان و مردان زیادی هستند که در بی خبری کامل ، با دیدن جمعیت تظاهر کننده می پرسندچه شده ؟

و وقتی مردم به آنها می گویند :‌چهلم نداست . ندا را می شناختند ، می گفتند خوب ما نه ماهواره داریم نه …، ولی شنیدیم!